
در راه به خیلی چیزها فکر کردم و با خود از دنیای اطرافم سخن می گفتم. از تنهایی ها و رنج های مردم و بیش از همه به خودم که چه شد این گونه در چرخ عالم سردرگم مانده ام
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 04 اسفند 1398 |

گفتنی ها همه گفته شد و دیگر هر چه هست جنازه بی جان خودکار هاست.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 04 اسفند 1398 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 04 اسفند 1398 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 04 اسفند 1398 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 04 اسفند 1398 |

میدانم که درد، درد دارد و هیچ خوش آیند نیست. اما چیزیی که در اینجا از ناله و شیون های زنان و اشک های بی صدای مردان دیدم این بود که هیچ کس به مرگ باور ندارد.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 04 اسفند 1398 |

که در آخر به علت مستی زیاد به دختره تجاوز میکند. تا قبل از آن موقع حادثه ای به این ابعاد ندیده بودم چرا که شهرما کوچک است و دل مردمانش بسیار بزرگ است.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 04 اسفند 1398 |

همه با هم جواب دادند چرا که هیچ چیزیی بیشتر از این برای انسان خوش تر نیست که بعد از بازگشت بتواند جا پای خود را در میان رد پاها پیدا کند.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 04 اسفند 1398 |

بگذار با لمس کوه ها، از خشمی برایت بگویم: که چون دیوی باشد در قلوب ادمی، با هر زخم، سر باز زده و فریادش خواهد بود ندای خون خواهی نافرجام.
بگذار از اشکی بگویم: قطره ای از دریای خشک، از ابرهای بی آبی که چون بر قلب خجر وارد آید از چشم سرازیر میشود و غسل میدهد همه آنچه را که نباید دید.
مهلت بده تا از زبانی حرف بزنم که چون به کار آید؛ خواهد برید هر آنچه را که سلاح ها نتوانند بکشند و دستهای مشت کرده ای که آخرشان طناب یا دست بندی پلاستیکی است.
پر از جوشم پر از خروشم پر از درد و اه و ناله ام
خشمگینم به مانند ابری که میگرید و زمینی که دهن باز میکند
پر از حسرتم از غم پرم از درد لبریزم
و زیر این اجساد زنده به گور شده، در تقلای جرعه ای نفس ام
دست و پا میزنم تا بلکه از این باتلاق خون انفال رستگار شوم، اگر البته اشک دخترکی که پایش زیر شکم مادرش گیر کرده است؛ امانم دهد.
با هراس میدوم از تیرهای بی امان سربازان، اگر طنابی که بستند به پایم، مجالم دهد.
از برق شمشیرها هراس دارم و سپر می افکندم بر جانم اگر خمپاره ها برا اندی متوقف شوند.
در پی بهشت شنا کردم اما گوی دریا عاشقم باشد به سرعت در گلویم جهید و ایلان شدم. تیمور بودم اهالی قارن شدم از شنگال فرار کردم اهل سرزمین شهر ویران شدم از سرکانی تا عفرین هفت بار بدنبال آب دویدم و سر از کوبانی خونین درآوردم اما در گورهای دسته جمعی داعش آرامیدم
خانه ام قبرستانی است بس بی انتها و آسمانم نوای بلندگوهای است که به هوای فریب گوش هایم گردنم را لیس میزنند
و اکنون همین جا
در آغوش تو ای ردای من، کفن سه رنگ خون و خاک و آسمان با دستانی مینویسم که دیگر انگشتی به آن ندارم و ناخن هایم را نیز خیلی قبل تر از دست دادم
چون زمین کم بود بدنم را جای آن شخم زدند
چون دیگر جامه ای نبود پشت من را اتو کشیدند
چون بیابانی نبود زیر دوش آب غرق شدم
و در نهایت شدم ابزار ارضای عقده های کودکی زندان بان
من یک زن بودم در کالبد مردی خروشناک
و مردی بودم در کالبد زنی زیبا
صدای ملتی شدم بی نوا
و در نهایت زیر این ردای مقدس سانسور
چون دیوی که به زنجیر بسته شده باشد.
به جای زندان بان، مورچه ها را لگد میکنم.
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 04 اسفند 1398 |
(1).jpg)
مەکۆیەک بۆ دەس نووسەکانم،
بۆ هەموو ئاواته مردوەکانی وڵاتم،
بۆ سڕینەوەی مردویەتی له ناو ژیانم،
ڕێنووسەکانم ئەکەم به کفنێک به درێژای مێژوو،
خەڵاتێک بۆ گۆڕە بێ نیشانەکانی نیشتیمانم...
نوشته شده توسط inmyown در شنبه 03 اسفند 1398 |