بلی
ادامه مطلب »

اگر همیشه دلیلی برای خندیدن وجود دارد؛ هزاران دلیل نیز برای گریستن وجود دارند و بگذار، هرکدام از اشک هایم چون سیلی عظیم فرو افتد بر این خاک تشنه به جانمان، تا بلکه با غرق شدن در آن، دوباره متولد شوم و اینبار در این شب های سرد پاییزی، در این سکوت و تاریکی، بشنوم صدای زجه و ناله های دختر خردسالی را که در آتش زبح سرش از دست داد؛ همه آن چیزی که گوسفندها آن را بکارت مینامند و مقصر تنها دیوار پیر فرسوده ی مدرسه ای بود که قرار بود در آن، همانی شویم که هستیم ولی غافل از آن که، آنی شدیم که هیچ گاه نبودیم. و در این بین آنچه که بیش از همه تنم را در این آتش جهنم میسوزاند سکوت احشامیست که دیگر حتی بع بع هم نمیکنند.

وقتی بروی یال در حال حرکت بودیم متوجه شدم کاملا به صورت اتفاقی و البته برای اولین بار کارزان راه را گم کرده است و ما در جهت اشتباه قدم برمیداریم. آخر کانی شێخان را در پشت سر رد کرده و حال در راه رسیدن به سی کانیان بودیم و اثری از آن نبود.
...

شاید آنان کوه را همانند پیرمردی زیبا و مشهور میدیدند که جز به خود به غیر از هیچ کس فکر نمیکند و برایش هم مهم نیست بقیه چه میکند ولی بازم حاضر است به تو یاد بدهد زندگی ارزشش را ندارد.
...

آری از هفت تا هفت، برای من و او و آن های کارگر در ماه رمضان در دمای بیش از چهل درجه سانتی گراد، آخرش هم نفهمیدم چمن را برای آدم ها کاشته اند، یا کارگران را برای چمن؟
...
و درد، حس نام آشنای یک ملت که در هم آغوشی با بیگانه گی، هربار پس از اشک به سراغش مردمانم میرود و سنگ های بی ارزش افتاده برخاک را تبدیل به سنگ قبرهای مقدس میگرداند و چون خاک که به رنگ سرخی خون درآمده، به رنگ آبی آسمان در میآید و درهوا رو به سوی بلندی می ایستد. و نوید پوچی زندگی و بهای خاک را میدهد.
سنگ قبر های مزین به رنگ آبی آسمان در هرکجا که بر زمین ایستاده اند؛ نشان از وطنی دارند که مردمانش برای آن جان میدهند و در هر گوشه ای از آن آسوده با زخم ترکش و گلوله آسوده آرامیده اند. خوابی که نشان از وطنی دارد و آرمانی های که برای آن جان ها از پی اش جان میدهند، تا دیگران بر بهای آن قیمتی بگذارند و به قیمتی کمتر از جان یک انسان آن را معامله کنند و سود ببرند و از سود خویش راضی و خوشنود دست به سیبیل بکشند و فردا با افتخار اعلام کنند بیش از همه هستند آن چیزی که هیچ گاه نبودند.
ساکو شجاعی
ای کاش برای یک لحظه خدا در بین همه قوانینش یک پرانتز کوچک به وسعت زمین باز میکرد و در آن هیچ قانون نوشته شده و نانوشته ای وجود نداشت و در این پرانتز کوچک من و تو صرف نظر از همه چیز، لخت به دیدن هم می آمدیم، بی کلام بی حرف با لبانی به هم دوخته شده
فقط به چشمان هم نظاره میکردیم و هم را در اغوش میگرفتیم صدای نفس های گرممان آواز گوش های کرمان میشد و بوی عطر تنمان جهان را سر مست میکرد چشمان بدون پلکمان جز لختی تن هم چیزی نمیدیدن و در این پرانتز کوچک تا ابد به معاشقه میگذراندیم و خدا نیز چشم سکوت بر هم میگذاشت و جهانمان را به حال خود رها میکرد و من و تو چون خیر و شر در هم اغوشی ابدی به پرستش جسمان یک دیگر می پرداختیم.
خوش بود گر جهان با همه بزرگی اش تنها برای مدتی، تنها مدتی کوتاه چون آن وقت که در خواب به دنبال رویا میرویم، جهان مال ما بود و قوانینش را ما مینویشتیم؛ قوانینی که در آن هم آغوشی تو گناه نبود.
ساکو شجاعی 1397/6/29
در دنیا تنها دو چیز وجود دارد یکی حقیقت و دیگری برداشت ما از آن یا برداشت های که به ما تلقین میکنند.