در میان زباله ها

نتوانستم طاقت بیاورم جلو رفتم تا از خودش دلیل کارش را بپرسم اما جرائت نکردم جلو بروم اما نه از ترس این که به من آسیبی وارد کند. بلکه از سخنی نسنجیده ترسیدم که بخواهد دل کوچک او را برنجاند.
...
ادامه مطلب »

نتوانستم طاقت بیاورم جلو رفتم تا از خودش دلیل کارش را بپرسم اما جرائت نکردم جلو بروم اما نه از ترس این که به من آسیبی وارد کند. بلکه از سخنی نسنجیده ترسیدم که بخواهد دل کوچک او را برنجاند.
...

دست نویس, داستان کوتاه یا بخشی از زندگی نامه شخصی خوش ذوق و اهل قلم از ساکنین مهاباد شهری کورد نشین در جنوب استان آ.غ از آرزوها و خواسته های دوران جوانی اش...

نه حکم و نه چرای صدور چنین حکمی، به اندازه عدم درک مردمان جهان کوچکش، آزار دهنده نبود. با این توصیف روبه موتی مقرر در چهار دیواری تاریک و مبحوس در اتاقی به پهنای یک تخت، برای خواب و سطلی برای شاش، ثانیه ها را هر صد سال یک بار در ذهنش به امید ندیدن اولین پگاه صبح می شمورد.
...

در آن لحظه و لحظات قبل از آن تنها آرزو داشتم برای آخرین بار همان دختر بچه را ببینم که دوباره زبان کوچکش را به نشانه تمسخر بیرون در می اورد و من را مسخره میکند. اما نه در آن لحظه و نه هیچ یک از لحظات قبل و بعد نیز او را ندیدم.
...

داستان شاماران حکایتی افسانه ای معمولا با دو حکایت متفاوت کوردی است که نقش و نگاره آن بیش از خود داستان برای مردمان کورد معنا دارد و آشناست...

راستش بودن در کنار اجسام جان گرفته از مشاهیر نام برده همیشه حس متفاوتی به آدم میبخشد و برای مدتی مدید فکر را از هر جهت آسوده میگرداند. آن روز بعد از سلام و احوال پرسی و خوش و بش های همیشگی آقای پایانیانی رو به من کرد و گفت: میلاد فردا به احتمال قوی میریم تهران دوست داری همراهمون بیای؟
...

در راه به خیلی چیزها فکر کردم و با خود از دنیای اطرافم سخن می گفتم. از تنهایی ها و رنج های مردم و بیش از همه به خودم که چه شد این گونه در چرخ عالم سردرگم مانده ام
...

گفتنی ها همه گفته شد و دیگر هر چه هست جنازه بی جان خودکار هاست.
...