
برای توله سگانی که در قفسی به نام پادگان به دنیا می آیند؛ جهان کوچک تری از درب دژبانی تا برجک های نگهابانی وجود دارد و آن قلمروهای بی مرزی است که حدود آن را پارس سگان دیگر به آنان نشان میدهند.
برای توله سگی که بجز چند صد متری خود دنیای دیگری را ندیده است؛ جهان همه آن چیزی است که می بند.
چیزهای که ما نیز با اندکی تفاوت در اشکال گوناگون بناها یا تعدد چیزهای که آن را انسان مینامیم؛ میبینیم.
آنان درست در بند چیزی هستند که خود نیز آن را دست آویز منع سگان دیگر به قلمروهای بی ارزش خود داشته اند. سرزمین های بی ارزش و بی حاصلی که جز اندی زباله برای سیر نگه داشتن شکم تا به صبح فردا و گرفتن تکه گوشت یا نانی دیگر از دست سربازانی که برایشان روی زمین می اندازند نیست!
و این چندرقاز همه چیزی میشود که به همین موجودات چهارپا جانی بخشیده است که به شدت آن را هم دوست دارد!
و این گونه می شود که سگان بسیاری تا به هنگام افول خورشیدهایشان در بند پارس سگان دیگر هیچگاه حاضر به ترک موطن خود نمی شوند و این مهم کافی است تا زادگاهشان را به مدفنگاهشان مبدل سازد تصمیمی که بهای آن گرسنگی به جزای ترس از عبور از مرزها به سبب جاهلیت خود و سگان دیگر است.
و البته در این بین تابوشکنی میتواند گاهی اوقات به خون خواهی های بسیار کشیده شود؛ که حاصلش چیزی جز پارس کردن های بی امان آنان در شب های سرد زمستان برای سربازان نیست.
جهان گاهی وقت ها بسیار کوچک تر از چیزی میتواند باشد که تجسم می کنیم؛ همانگونه که بسیار بزرگ تر از تمام تخیلات ما می تواند باشد.
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 06 آذر 1399 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در سهشنبه 04 آذر 1399 |

جهان تاریک را که ترک گفتم؛ به امید خورشید بود. که چه فهمیدم خود آفریننده سیاهی است.
در یک دستم تفنگ بود و در دست دیگر پلاک های خونی که صاحبانشان را نمیشناختم اما روی دوشم سنگینی شان را همیشه کول میکردم.
من یک انسان از دیار خاکم. از دیار بلندی های بی کرانی که هستی ام مدیون چشمه سارانی است که در نهایت خونم را چون یک هیولا میمکند و چشمانم گرچه هیچ گاه در کاسه های خود نبودند اما فراتر از خورشید به جستوجوی رفیق های مرده ام زمین را میکاود. نوای لالای های شبانه کودکی ام صدای گوش خراش سقوط ستاره ها بود و نوازش هایم قطره چکان های مرده ای بود که از خون خود بر روی صورتم هر بار باریدن میگرفتند و گرچه در اطرافم کسی جز یک من و دیگری خیانت کار نیست. اما هیچ گاه بعد از قتل، تمام نشدم و چون بازی ای بیرحم هر بار خاکی پوشان دیگری که کولیجه هایشان خاک بود. سر بر زمین میبرند و باز پشت سر آن دیگری به دنبال خون خواهی یا می کشد یا کشته می شد.
اینجا عشق تفنگی است که به دستانم مهر شده اند و هوس لیوان آبی است که هر بار با دست مینوشم.
ساکو شجاعی
٩٩.٨.٢
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 05 آبان 1399 |

سوار بر تخت خواب سفید پوش کلک مانندم بر روی اقیانوس بی کران هستی رها از هر راهی به سوی باد میروم.
هر روزم را با نوای باد و لمس خورشید و شب را زیر سایه تاریک آن، در این همه انزوای زیبا به سر میبرم.
در این بین جلوه ای ویژه از رقص ستاره گانی که هر شب به بزم و رزم مشغول اند سرگرمم خواهند کرد.
در این آبادی که همش به وسعت یک من است. بروی این آب های پر از شکارچی در هم آغوشی با خود هوس را هر بار سر میبرم و عشق را به دار می اندازم و هر چه هست را هر روز به فراموشی خواهم سپرد و شب هنگام در خواب بعد از دیدن عشق بازی ستاره ها دوباره به یاد خواهم آورد.
این همه جهان بزرگی است که در آنم و از درکش نیز عاجز.
ساکو شجاعی
٩٩.٨.٢
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 05 آبان 1399 |

در این سرآغاز طولانی برای اتمام همه راهی را که فکر می کردم درست آمده ام تن به خاک خواهم داد
رنگ واقعی عشق و زندگی؛ بازگشت به چرخه بی پایان و عجیب هستی.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 27 مهر 1399 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 27 مرداد 1399 |

از وقتی نشستم و از عشق حرف زدم. شعر گفتم و داستان سرودم. از همان موقع که به بهانه تو در من جنگلی از عشق پدیدار گشت و آب به آبشارها پیوست و قطرات به دریا پیوستند و شن در طلب رقص بر پیکر تو در من شروع به لولیدن کرد.
دانستم متهم ردیف اول جنایت بسیاری ام. شریک در به قتل رساندنت، آواره و انفال های زیادی که با من انجام پذیرفت.
قاصب قصاب خانه ای هستم که قصابش را نمیشناسم و با این حال به کشتارت هروز با خنجری به بزرگی تاریخ با دستانی خونی و پیش بند چرمی از جنس کفن های که پاره کردم مشغولم.
خود نداسته با هر بوسه که در افکارم بر لبانت زدم و یا تمام آغوشی های که در انزوایم با تو تجسم کردم خنجری بر کودکی خردسال فرود آوردم.
موسی ای بودم که در پی عشقم به خضر، بچه های زیادی را کشت و مردمان بسیاری را برای اجابت تو؛ در کشتی های که فاتحشان بودم غرقاند.
من شریک جرم سکوتم؛ بزرگ ترین گناه و تنها علت معلول، برای چرای خونین بودن تنها لباسی که همیشه به تن دارم.
ساکو شجاعی
99.5.26
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 26 مرداد 1399 |
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 02 مرداد 1399 |

اما در کجای این اذهان در بند عقده های جنسی و دل های حریص می شود؛ نهالی از آنچه بر گذشته گان دیروز رخ داده است را به جهت جلوگیری از معلول علیت های یک ملت که دست به خون بسیاری آلوده کرده است کاشت؟
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 02 مرداد 1399 |
غرق صدای هستم که تا حالا نشنیده ام
اما در اوج تاریکی دامنه های دور دست
با دیدن هر چراغ
خاموشیشان را میشنوم
زندگی های را که دیگر خدا هم به یاد ندارد
از جلوی دیدگانم میگذرد
کسی سراغی از چراغ های سوخته دیروز نمیگیرد
در حالی من حاصل همانی هستم که دیگر نیست
و این با لمس هر سنگ
دیدن گیاهی یا چشیدن صدای باد و لمس آب
به اغوش گذشته میبرتم تا به جهان مستقبلی که نمیشناسم کوچم دهند
فریاد های بیشمار
اشک و زجه های خفه شده
و جمجمه های که همیشه لبخند میزنند
صدای این روزهای من حتی در واپسین ساعات روز نیز سکوتی است
غرق در همه ای بی پایان زندگی
99.3.3
نوشته شده توسط inmyown در جمعه 27 تیر 1399 |