حیوان ناطق

در حقیقت مردانگی مرد و زنانگی زن هردو به هم تنیده شده اند و رهای هیچ کدام از آن ها به تنهای کافی نیست. و شاید زن وقتی از این قفس طلای رها شود که مرد نیز همسو با آن از این تعاریفی که جامعه به آن ها خورانده است رهای یایند.
...
ادامه مطلب »

در حقیقت مردانگی مرد و زنانگی زن هردو به هم تنیده شده اند و رهای هیچ کدام از آن ها به تنهای کافی نیست. و شاید زن وقتی از این قفس طلای رها شود که مرد نیز همسو با آن از این تعاریفی که جامعه به آن ها خورانده است رهای یایند.
...

با تکیه بر عرش خدا رستاخیز را برای مردمانم بیاورم تا چون مرزی لاعلاج خشم هزاران ساله خود را از کوه ها فرود آورند و جهان را با آن برای همیشه خاموش کنند.
...
چه سرنوشت مشابهی بین من و توله سگی که در چند متری از آسایشگاه سربازیمان سر بر بالین سرد کاشی های سرویس بهداشتی، از ترس سرما گذاشته است وجود دارد.
برای من جهان به وسعت تمام آن چیزی است که تا به حال دیده و یا فهمیده ام و برای او جهان به پهنای تمام آن چیزی است که از آن خبر دارد؛ جهانی به وسعت یک پادگان. از در دژبانی تا آن سوی تپه ها و برجک نگهبانی.
او به مانند من در جهانی نفس میکشد که هم نسل هایش در آن سوی کره خاکی شب هنگام پتو سرشان کشیده میشود و نازشان نازداری دارد و من عکس تمام هم جنس هایم در آن سوی جهان، در خود مغموم گذشته ای هستم که به چی گذشت؟ و در ترس آینده ای نامعلوم الحالم. و حالی با نداستن این که به چه دارد میگذرد؟
هنوز گرچه توله ای بیش نیست ولی نه مادری دارد و نه پدری انگار فقط باید به دنیا می آمد و مابقیش دیگر اهمیتی ندارد و براستی این برای من دنیای من چقدر آشناست. بچه های سقط شده و یا فرزندی از یک شخص ثالث، یک زوج خوشبخت.
سرشت این توله سگ وفاداری است اما بجز اخم و تخم ایمان داران، ترس و جیغ دختران و سنگ پراکنی پسر بچه ها و بعضا ناز و نوازش های دختر بچه ها که هربار با داد و فغان مادرانشان برای نجات از نجسات سر میدهند به پایان میرسد و چیز دیگری نصیبش نمی شود و هر بار می ماند سگی و وفاداری زخم خوردش که در نهایت و هنگام پیری به بی اهمیتی مبدل خواهد گشت.
گاهی وقتها زندگی گویا به مانند خاکی است که هر چقدر هم که آبش بدی و مهمان خورشیدش کنی باز گلی از آن نمیروید. انگار هر بار باید رهگذری پیدا شود؛ که بر آن پا بگذارد و خاکت را پاکوب کند...
ساکو شجاعی
98.6.28
پاک کردن واقعیت به دست ابزار کلمه ی بی معنی ادامه تحصیل در هرزه خانه های یک شهر غریب
...
در نقطه ای تاریک رو به سوی خورشیدی مجسم حرکت میکنم که نمیدانم کجاست. و زمین زیرپایم گرچه سنگ است و خاک. دریایی خونین میبینم؛ بهای برای رسیدن به سرزمینی سبز و صلح سفیدی که جز همان خورشید، چیزی آن را خدشه دار نمیکند.
و در انتها بر روی قله ها اگرچه تنها بودم. اما صدای سایه های بسیاری را پشت سرم شنیدم که داشتند پچ پچ میکردند.
و این زمانی بود که نوشتم.
نوشتم از چیزهای که هیچ وقت نفهمیدم. و این تاوان گناه من بود؛ که مانند همیشه نوای ضعیف پیرهرزه گرد زمان، صدایم میزند: خوب که چه؟ وقتی روزی همه این ها فراموش شوند. و همه چیز روزی دفن شود؟ تو را حتی وارثانت هم نخواهند شناخت. و از تو چیزی از یک اسم و تاریخ ولادت و وفات هم نخواهند ماند؟
در این جهان پارادوکسی وار همه نقطه ای مشترک داریم و آن ماندن یا رفتن است؟ سردردی همیشه گی از چه چیز خوب یا بد بودن؟ و البته که هیچ وقت فارغ التحصیل نخواهم شد؛ تا وقتی نتوانم کلمات ساده ای مانند درست و غلط را تعریف کنم. به راستی کدامینشان خیر و دیگری شر است؟ آیا میشود هر دو یکی باشند یا یکی از آن ها هر دوی این ها باشند؟
ساکو شجاعی
98.5.20

متاسفانه با نگاهی به جهان پیرامون خود، باید گفت: که این نه تنها خیالی تیره بیش نیست بلکه واقعیتی است که منجر شده در شبکه های مختلف مجازی، 1984 is now در تعریف کتاب و یا تعبیر جهان کنونی به جمله ای معروف تبدیل شود.
...
.jpg)
بهانه ای برای رها کردن خود از قفس تعصبات. و روشن شدن چشم ها به نور خیره کننده خورشید، میوه این گناه شیرین خواهد بود.
...
زندگی آرامم چون بستر خشک رودخانه ای میماند که خاکش در خود هر روز از حسرت لمس نکردن دوباره آب، زیر نور کور کننده خورشید میسوزد و از نور به تاریکی شب پناه می آورد و چه عجب از این عظمت بی پایان جهانم که شب با همه ترس، تاریکی و سکوت به ظاهر ابدیش؛ آسمان را همانگونه که هست نشانم میدهد. بی هیچ نوری برای فریب دادن چشم هایم.
همه چیز یا سیاه است یا سایه ای خاکستری از سیاهی و اطرافم خالی از هر جنبنده ای، میزبان حشرات کوچکی است که مانند من از گرمی روز به سردی شب پناه آورده اند و این بهترین زمان برای نگاه کردن به جهان بالای سرم در غیاب رنگ آبی آسمانی است که گرچه وجود ندارد اما پرده از این نقطه های کوچک سفید ریبا برنمیدارد، تا با شماردنشان تا به هنگام پایان فراغ من از این بارانی که روزی خواهد آمد تا با آن غسل گناه گیرم؛ روزگار سر کنم.
و این خلوت و سکوت شانس این را به من میدهد؛ تا چون خادمی که به او لطفی از سوی خان شده باشد. کوچک ترین وزش نسیم و صدای پاهای کوچک موش و سوسک ها را بشنود و خیره به بیشمار چشمی که در آسمان به بشر میخندند من به آن ها نگاه کنم و سرد و بی روح تنها با حسی از اعجاب در خود مغموم یک پرسش باشم. و آن این که با این همه زیبای، باز مبهوت چه هستی خدا؟ بشر؟ همین زاده جدال خودت با شیطان؟ و به راستی الان او کجاست؟ خیلی وقت است که خبری ازش نگرفته ام...
گوی چشمانم چنان آلوده به این چراغ های شده که ستاره ها را دیگر با چشم نمی توانم ببینم. مگر با رفتن در دل تاریکی که حتی او نیز باعث میشود بیش از پیش به این چراغ های نئون دار اهلی شوم. اهلی چیزی که هیچ چیز نیست و فرار از چیزی که همه چیز است.
ساکو شجاعی
98.5.15

تهی از هر چیزی با سری سنگین رو به جلو، به قبله ای نامعلوم اما در عین شفافیت پوچی اش؛ زمان میبرتم. و بیش از هر زمان دیگری همه چیز را پوچ میبینم و از خود بخاطر اهلی شدنم به دست این هیچستان شاکی ام. هیچستانی که حال همه زندگی ام را گرفته؛ هیچستانی که هر روز و هر دم با هر کتاب، فیلم و یا جمله ای از معانی آزادی یا فرار از دیوارها من را با خود به دعوا میکشاند.
برزخی شده ام از سوال و پرسش های بی پایان. مناظره ای خشن و دادگاهی گاهی به لطافت خون که خداوندگار خان و خادم است. و در این بین در این محکمه مقدس قضات من سر یک چیز و آن هیچ بودنم متفق القولند. هیچ با آرزوی رسیدن به تهی جاویدان...
ساکو شجاعی
98.5.11