به من اندکی زمان بده، راستش افکارم پریشان تر از دیروز در فکر جهنم می سوزد و قلبم به هوای بهشت می تپد!!!
.........
دستان کوچک و حقیرت را به من بده... نمی دانم می خواهم شان چکار شاید هدیه خدا در قلبم با نوزاشت به سوزاندنم بپردازد و تو را به تسخیر دستان در هم زنجیر بافته ام درآورد.
و شاید هم آنقدر محو نگاه چشمانت شدم که دیگر خدا را از یاد ببرم و عشق او به یک باره در مقابل عشق تو به زانو دربیایید... اما یقینا" پایان خوشی نخواهد داشت...
همه از من یا می ترسند یا فراری هستند آنهایی هم که هستند چشمانشان به جیب های خالیم دوخته شده
در حالیکە فراموش کردیم مرگ جزوی از زندگی است.
چند تکه موی سیاه از زیر مقنعه ای که هر بار جلو روی من درش می اوری و در مقابل آینه اتاقم موهایت را شانه میکنی...
عشق، خون، سکس، هوس، مرگ و زندگی چیز هایی است که هیچ وقت در جلو روی تو حاضر به مبارزه نخواهند شد تا زمانی که آن چشمان محصور و آن صدای لطیف را داری...
ناصر شجاعی (ساکۆ)
نوشته شده توسط inmyown در سهشنبه 28 آذر 1396 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در سهشنبه 28 آذر 1396 |
همان گونه که خود مطلع اید بنا به گفته مقام معظم رهبری هر کس که ندای تفرقه میان شیعه و سنی را سر دهد چه بداند چه نداند مزدور دشمن است. هرچند متاسفانه من در بند ب چیزیی به سود اهل تسنت ندیدم اما باید متزکر شوم لطفا همان گونه که با سایت های پورنو گرافی و صهیونیستی مقابله میکنید فکری هم به حال سایت ها و بلاگ های شیعه های تندرویی که به طور جد و مستمر بی پرده به مقدسات اهل تسنت بی احترامی میکنند بکنید. میدانم که شما هم شیعه هستید و چه بسا که خود نیز موافق این گفته ها باشید اما لطفا انجام وظیفه کنید تا همانند همیشه که خود را یک ایرانی دانسته ایم ایرانی بدانیم با تشکر
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 14 دی 1394 |

بخشی از کتاب مادر:
وچنین بود زندگی میخائبل ولاسف چلنگر، مرد مغموم پشمالو، که چشمانی ریز و شکاک در زیر ابروانی پرپشت و لبخندی زشت و زننده داشت. او که بهترین چلنگر کارخانه و بزن بهادر شهرک بود در آمد کمی داشت، چون یا روسایش را با خوشونت رفتار میکرد.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 30 آذر 1394 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 29 آذر 1394 |

بخش از کتاب انسان در جستوجوی معنا:
ناگهان از میان مسافران مضطرب، فریادی به گوش رسید، «تابلو آشویتس!» بله آشویتس نامی که مو بر تن همه راست میکرد: اتاقهای گاز، کورههای آدمسوزی، کشتارهای جمعی. قطار آن چنان آهسته و با تانی مرگباری در حرکت بود که گویی میخواست لحظههای وحشت ناشی از نزدیک شدن به آشویتس را کشدارتر از آنچه هست بگرداند:آش... ویتس!
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 29 آذر 1394 |

یکی از زندانبانان آقای د. را متوجه ساخت که کلود تهدیدش میکند و مجازات این جسارت زندان مجرد است.
مدیر با لبخندی تنفر آمیزی گفت:
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 29 آذر 1394 |

بخش از کتاب دن کیشوت:
از بخت بد سانکو بداختر چنین مقدر بود که در بین کسانی که در کاروانسرا بیوته کرده بودند چهار ماهوت فروش اهل ((سه گووی)) و سه پیله ور دروه گرد متعلق به میدان مال فروشان شهر ((کردو)) و دوپیشه ور اهل اشبیلیه که همه از اراذل و اوباش محل و مردمی شریر و ناراحت بودند حضور داشتند.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 29 آذر 1394 |

بخش کوتاهی از کتاب سپید دندان :
با صدای گرفته و چانه بی قوت خود توانست این چند کلمه را ادا کند:
((ماده گرگ قرمز.. هنگام غذا خوردن سگ ها... پیش آن ها آمد... اول سگ ها را خورد... و بعد بیل را))
یکی از مرد ها با خشونت تمام شانه او را تکان داد و گفت:
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 29 آذر 1394 |

کتاب این سو و آن سوی متن
کتاب نام برده اثر عباس معروفی ، کتابی است در زمینه درس ها و تجربه های داستان و رمان نویسی ، که به علاقه مندان در رشته نویسندگی این امکان را میدهد تا خود را بهتر بشناسد و راه درست نویسندگی را بیاموزد.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 29 آذر 1394 |