دانلود دو مستند از سرگذشت و وفات محمد اوراز


ادامه مطلب »



از وقتی نشستم و از عشق حرف زدم. شعر گفتم و داستان سرودم. از همان موقع که به بهانه تو در من جنگلی از عشق پدیدار گشت و آب به آبشارها پیوست و قطرات به دریا پیوستند و شن در طلب رقص بر پیکر تو در من شروع به لولیدن کرد.
دانستم متهم ردیف اول جنایت بسیاری ام. شریک در به قتل رساندنت، آواره و انفال های زیادی که با من انجام پذیرفت.
قاصب قصاب خانه ای هستم که قصابش را نمیشناسم و با این حال به کشتارت هروز با خنجری به بزرگی تاریخ با دستانی خونی و پیش بند چرمی از جنس کفن های که پاره کردم مشغولم.
خود نداسته با هر بوسه که در افکارم بر لبانت زدم و یا تمام آغوشی های که در انزوایم با تو تجسم کردم خنجری بر کودکی خردسال فرود آوردم.
موسی ای بودم که در پی عشقم به خضر، بچه های زیادی را کشت و مردمان بسیاری را برای اجابت تو؛ در کشتی های که فاتحشان بودم غرقاند.
من شریک جرم سکوتم؛ بزرگ ترین گناه و تنها علت معلول، برای چرای خونین بودن تنها لباسی که همیشه به تن دارم.
ساکو شجاعی
99.5.26

اما در کجای این اذهان در بند عقده های جنسی و دل های حریص می شود؛ نهالی از آنچه بر گذشته گان دیروز رخ داده است را به جهت جلوگیری از معلول علیت های یک ملت که دست به خون بسیاری آلوده کرده است کاشت؟
...
غرق صدای هستم که تا حالا نشنیده ام
اما در اوج تاریکی دامنه های دور دست
با دیدن هر چراغ
خاموشیشان را میشنوم
زندگی های را که دیگر خدا هم به یاد ندارد
از جلوی دیدگانم میگذرد
کسی سراغی از چراغ های سوخته دیروز نمیگیرد
در حالی من حاصل همانی هستم که دیگر نیست
و این با لمس هر سنگ
دیدن گیاهی یا چشیدن صدای باد و لمس آب
به اغوش گذشته میبرتم تا به جهان مستقبلی که نمیشناسم کوچم دهند
فریاد های بیشمار
اشک و زجه های خفه شده
و جمجمه های که همیشه لبخند میزنند
صدای این روزهای من حتی در واپسین ساعات روز نیز سکوتی است
غرق در همه ای بی پایان زندگی
99.3.3
زیر سایە باران و خیس از صدای شرشر آن روی سقف فلزی اتاق، در آغوش تختی کهنە و در میان گوری از لحاف، بە یاد شب های هستم کە بی تو چگونە گذشت؟
و گرچە بە یاد ندارم اما روی آنان است کە در آغوش آفتاب ابر گرفته شب آرام و بی رحمانه، درانتهای این شب تار بە ظاهر مسکوت مهمان غوغای تولد پس از توام.
چون جلق و ولق چوبی خیس در میان خاکستری گر گرفته یا قطره کوچکی از باران بە هنگام فرود روی گیسوانت...
99.1.11
حقانیت حقایق حق حقه بازان در اصل حقیت است و جمله ایست کوتاه از حقانیت آنچه هستیم. حقیتی سرکوب شده ک به زیر ردای شوم شرم پنهان شده. وگرنه گرگ ها که خوب و بد ندارند. آنان به زیر چتر لباسی رفته اند که بی آن در زمستان دوام نمی آورند چون خورشیدی ک بی نور به آغوش شبی میرود ک خود آفریده است یا منی ک بدون پوششی از تو، به تنهایم می بازم. انزوای حاصل میلاد عشق من تو. چون آفرینش جهان آزادی که جعبه کبریت یا لیوان کوچک کودک خردسال برای مورچه ها سلول میشود
چون ماهی از آن آب، از آن زمینیم. تلی خاک و دیگر هیچ. ذره ایم بس بی انتها کوچک در جهانی به وسعت تمام آسمان. اما هرآنچه ناچیز به همان میزان عجیب. ما دستی هستیم. سنگی یا کمی مواد جامد که حال توان چشیدن خود را دارد. زبانی کوچک از تنی بزرگ برای دانستن طعم خود و دیگری. و جهان چه مغرورانه سرمست از طعم هوس عاشقانه خود است و من نیز در پی چشیدن بیابان زمینی ک مهمان تن توست روزهای فراغم را تا رسیدن به تو میشمارم.
رسیدن به خودم همانچه ک در تو از خود دیدم. از زمین و آسمان به ظاهر آرام وحشی. سفری برای رسیدن به مبدای که شروع کرده بودم و جای که روزی در آن تمام میشوم تا بلکه دیگری آغاز شود و زمین باز طعم شیرین سکس و خون خود را بچشد.
صدای سکوت ظهرگاهان، نوای آرام گذر بی بازگشت لحظه های به ظاهر منجمدی است ک نقوش آن بر در و دیوارهای پیر پادگان ها از صدای سربازان بسیاری که افکارشان را ناشنواتر از صدای زجه بلندگوها دانسته اند نقش بسته است و در آخر نیز تاریخ به تحریر درآورده فاتحان را همین سربازان بغچه پیچ کرده اند.
و اکنون من بر شالوده بجا مانده از آنان به همان مامنی میروم که ماهی سیاه کوچولو آن را به مقصد آزادی به بهای زندگی در جهانی نامعلوم ترک کرده بود و در این کوچ جبر آلود، لبخند و گریه های زیادی چون امید و آرزوهای ماقبل آن، تنها برای کمی آسایشی کاذب و ترسی ابدی از مرگ انفال میشود. مرگی را که این بردگی تنها شاید اگر خود به آغوشم با تیری از سربازان ماهی کوچولو نیاورد به تاخیر خواهد انداخت.
پای دار منبر، سر گناهکاران معصوم به دار بی گناهی آویخته خواهد شد. که چون آب طلب کرده باشند به کفران نعمت محکوم اند به ارتداد.
و چون پاک کردن کثافت با خوناب؛ گناه را نیز با قتل پاک میکنند. معراج به دست داری که خود نیز با یاری تبری که روزی پیکری از جنگل بوده اما به گیوتنی با پایه های چوبی. سر سپرده. در جلوی چشمان مسکوت دارستان از آسمان با برگ های سبز افول کرده تا به آسمانی با انسان های مرده صعود کند افتاده است.
اما به مانند هرس شاخه ای زنده؛ برای زایش دوباره بر تن درختی که دیگر دست ساز است؛ میمیراند تا برای مرید شدنم به مراد خود راهی جوید.
هرس من برای رسیدن به منی که در نهایت اگر هزاران سال هم طول بکشد. عشق، قاتل ابدی آن خواهد بود.
98.5