۶۳۵ روز سربازی گذشت. اعداد ترسناکی ک در اوایل و اواسط آن روزها، تنها یک فکر را در ذهن های ما به وجود می آورد؛ و آن که این عدد هیچ وقت تمام نمیشود.
اما حالا ک به کابوس های آن روزگاران فکر میکنم میبینم. که چه تعداد 635 روز را گذرانده ام یا شاید بتوان گفت از دست دادم (انتخاب کدامین واژه درست به عهده خودتان.)
و این یعنی چون ساعت شنی عمر من نیز چون همه شمای که این متن را میخوانید رو به اتمام است. گذر چنان آرامی که نمی شود آن را هر دم به یاد داشت.
اما در این لحظه از عمرم خوشحالم که زندگی بدون دردی نداشته ام. از تمام تجربیات خوب و بد و حتی بدترینشان بسیار خرسندم چون چ چیزی میتوانست بهتر از تجربه زندگی کردن باشد؟ حتی اگر به اشتباه؟
چنان از اتفاقات بد زندگیم احساس خرسندی میکنم که حال حس واقعی یک انسان خوشبخت را دارم.
چون من زندگی کردم و این به اندازه کافی لذت بخش نیست؟
من چون یک انسان با بدنی از جنس تمام جهانم که میتواند طعم زندگی را بچشد و در انتها گرچه ذهن من نتواند عدم را درک کند اما مرگ این واژه آشنا. شاید پلی باشد برای تبدیل شدن به تمام جهانی که تا قبل از آن داشتم از چشیدنش لذت میبردم.
چون سیبی که از درخت برای خورده شدن به زمین می افتد و فردا خود به عنوان بخشی از یک کالبد سیب دیگری را میچشد.
نوشته شده توسط inmyown در چهارشنبه 12 خرداد 1400 |
گردش های بی پایان به دور خیابان های شهر برای رسیدن به یک هیچ اعظم از این بالا چقدر کوچک به نظر می رسید
و بر دامن این کوه، همین چراغ ها چه دور، چه نزدیک معنای زندگی را در ذهن من به چالش خواهد کشید.
آن هم وقتی با یک فنجان کوچک چای، با نوای چند آهنگ از ارکستر سوسک ها و صدای باد به من همین حس را بدون گردش به دور چیزی خواهد بخشید.
نوشته شده توسط inmyown در چهارشنبه 12 خرداد 1400 |
در هیای هوی سکوت پس از تو شبی مهمان خانه ای شب برای ابد شدم.
بر روی میز از طعام هرچه بگوی بود؛ جز هر چیزی که به توان آن دید.
در اطرافم و بر روی میز، همه بودن الا آنی که باید میبود.
و در این ساعات شلوغ چه کسی نوازش گر من خواهد بود؟
وقتی حتی چراغ های روشن خانه نیز از خود نور نمیدهند؟
گوی جهان فقط تو را کم داشته باشد؛ من به حال خود رها شده ام.
و چه زیبا این عشق که هیچگاه نشد آن را بفهمم.
نوشته شده توسط inmyown در چهارشنبه 11 فروردین 1400 |
منم و جهان بالای سرم
در آشوبی به بزرگی یک عشق
با زمینی به بایری تنت
و پوششی از تن پوش عریان تو
در میان ازدحام ستاره گان
تنها به انتظار ستاره ای نشسته بودم
برای وصالش چه معراج ها کردم
و نومید از داشتنش
دوباره به آغوش خود هر بار باریدم
و چون هر بار غریق خود بودم
هر بار تو ای باد
به آغوشم آمدی
و موج موج خروشانم کردی
ماه گرچه بهانه بود و ستاره گم
اما رقص زیبای تو بود که همیشه بود
شاید روزی دیگر وزرشت را روی تنم حس نکنم
اما میدانم تو از رقصیدن هیچگاه باز نمیمانی...
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 11 اسفند 1399 |
فارغ از شعور، با توهم آگاهی هربار پس از بار دیگر فریب روابطی شدم که پایه هاش چیزی جز اندی احساس نبود.
حال همین موجود به دنبال قضاوت چیستی خودش یا جهانی است که نمیشناسد ولی به آن، اندی احساس های متعدد دارد.
99.11.29
نوشته شده توسط inmyown در چهارشنبه 29 بهمن 1399 |
به زیر ملافه انکار گناه، وقتی به آغوش کشیدمت تنها تصویر خودم بود که نگاهش میکردم.
و نداستم آخر پاره ایست از آتش و میسوزد؛ یا خدای نشسته بر عرش پادشاهی خود، که به زیر من در آمده است؟
به زیر منی که اگر به زیر آب گر نرود به زیر خاک یا آتش، روزی جان میدهد.
هم آغوشی ام با تو هم آغوشی با خودم با خدا بود.و در نهایت بهایش را نیز با مرگ باید میپرداختم. در آغوش گرفتن خاک و بوی عطر نمناک آن، زیر همه بتن سنگ های که رویم گذاشته اند؛ تا نکند آن زیر به خدای مرده درونم بد بگذرد. کفاره چنین تجربه ای از چیزی باشد، که از توان درکش عاجزم.
کفاره گناهی که اگر مرتکب آن نمی شدم محکوم به تنهای و نشستن به زیر یک لامپ صد ولت چینی میبودم.
99.11.29
نوشته شده توسط inmyown در چهارشنبه 29 بهمن 1399 |

جهان چه زیبا مملو از پرسش های بی پاسخی است که راهمان را هر بار به بهانه پر کردن جواب هایی معدود به خود کج میکنند.
بهانه ای برای اندیشیدن به چیزی که نمیدانیم چیست و آیا هست و یا نه؟
در این بین تنها صدای آواز گرم نفس های بی صدای تو منجی من در بین این امواج انسانی میشود. درست چون کلکی برای فرار از جزیره ای مبحوس یا قالیچه ای برای نشستن و شاید بالی برای پرواز و رها شدن از زمین گرچه در انتها مقصد همان باشد.
و حال بر بالای این جهان بگذار چون کسی که به زیر خروارها خروار ستاره افتاده است. تورا در آغوش گیرم و با لمس و بوی تنت از یاد ببرم تنها برای اندی که چه بودم از کجا و برای چه آمدم و گرچه تو نیز همیشه سوالی بی جواب خواهی ماند. اما من این جهل به تو را دوست دارم
بگذار در این جهان زیبا، من چون آخرین طبقه از یک بنای مرتفع در میان ازدحام این کلانشهر دود گرفته باشم که گرچه در خود چیزی جز هیچ ندارد اما دل خوش به طلوع های همیشگی چشمانت از پشت هزار توی سنگ های ریز بلندای کوه باشم و هر شب از درد فراغت، چون آسمان حقیقت شب، چنان در تاریکی مغموم شوم که حتی خودم را از خود باز نشناسم.
و این چیز نیست جز شورش علیه تمامی دست آورد های بشری که در آن هر چیزی غیر تو وجود دارد. بگذار چون یک مرید عاشق شیخ یا چون ابر دلبسته به اشک باشم. بگذار بر روی خودم زیر نور تو هر بار ببارم و شهر را، خودم را و همه آنچه از تو دور است را بشورم.
بگذار چون تیری برای آفرینش مرگ، من نیز دستاورد این غسل همه گیر شوم. بهانه ای برای تکرار گناه ندیدن تو. و شاید هم من دیوانه ام و تو هیچ چیز خاصی جز یک خورشید ساده نورانی برای مجبور ساختن من به بیدار شدن نیستی. نمیدانم.
اما اگر هم خیالی واهی باشی باز دوستت دارم چون به این عشق، بیش از خودم؛ برای پیدا کردن دلیلی برای زندگی نیاز دارم. چون گویا در همه سالهای که نبودم تو همانی بودی که موطن من را روشن نگاه داشته است. و این عشق تنها شاید به جبران تنها یک پرتو کوچک بتواند قربانی تو باشد.
ساکو شجاعی
99.10.12
نوشته شده توسط inmyown در جمعه 12 دی 1399 |

سوار بر کشتی غول پیکر، روی آسمان سیاه شب به پرواز درآمده ام؛ تا از میان همه چیزی که نمیدانم چیست، از غریق در امان بمانم . سفری از میان میلاد.
روی صندلی رزو شده در کنار هم دستی به خواب رفته به نظاره جهان تنها از پنجره کوچک کنار دستیم مشغولم. که آن نیز توسط دریایی از ابرها احاطه شده است. هرچه هست اینجا چراغ های کوچک این عرش فلزی است. که نمیدانم چگونه کار میکند.
در لابه لای مسافرها فرزندی خوردسال به پشت برگشته و از ردیف وسط من را نگاه می کند. چشم از چشم هایم برنمیدارد ولی طولی نمیکشد که به ناگاه شروع به گریه کردن میکند. مادرش بغلش میکند و رویش را از من میگیرد و من حیران به دنبال کسی برای مکالمه صندلی های را که پشتشان به من است را مینگرم اما گوی این تشتک های نرم مسافران خود را بلعیده باشند همه مدهوش افق های کوچک خویش اند که راه به جای جز صندلی روبه رو که او نیز به صندلی جلوتر از خود چشم دوخته است ندارد.
در این بین مهماندارها براستی چه مایه آسایش اند. فرشته گان زیبای که با خود یک لبخند تصنعی برایت به ارمغان می آورند. الهه های که لبخند هایشان را به حقوق ماهیانه میفروشند. اینها نیز اما مانند همه گوی خوابیده باشند صدای من را نمیشنوند.
قبل از پرواز راه خروج را نشانمان دادند اما حال که گمش کرده ام فکر میکنم اگر راه را به یاد داشتم میتوانستم در میان ابرها چه چیز را پیدا جز همین دریای سیاهی که در حال غرق کردن من است؟
پشت پنجره کوچک خود، چون خلبانی که به دامان کوه فرود آید. عرش آسمانی ام را با همین قلم، مسقوط میگردانم و تنها آن بچه گوی دانسته باشد و اشک های همیشه باریده ی چشمانم را دیده باشد به چشمان خالی از کاسه ام نگاه میکرد به جمجمه همیشه خندان مرده ام.
به من، به یک هیچی که در حال سقوط یک هواپیما است و کار دیگری برای بیدار کردن مسافران از دستش بر نمیاید
و خلبان در اینجا چیست؟ جز یک کاراکتر در دستان من که به مریدم درآمده باشد او نیز به خواب رفته تا در این صعود دوباره، هیچ کس بار دیگر درد نکشد.
99.9.27
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 27 آذر 1399 |

برای توله سگانی که در قفسی به نام پادگان به دنیا می آیند؛ جهان کوچک تری از درب دژبانی تا برجک های نگهابانی وجود دارد و آن قلمروهای بی مرزی است که حدود آن را پارس سگان دیگر به آنان نشان میدهند.
برای توله سگی که بجز چند صد متری خود دنیای دیگری را ندیده است؛ جهان همه آن چیزی است که می بند.
چیزهای که ما نیز با اندکی تفاوت در اشکال گوناگون بناها یا تعدد چیزهای که آن را انسان مینامیم؛ میبینیم.
آنان درست در بند چیزی هستند که خود نیز آن را دست آویز منع سگان دیگر به قلمروهای بی ارزش خود داشته اند. سرزمین های بی ارزش و بی حاصلی که جز اندی زباله برای سیر نگه داشتن شکم تا به صبح فردا و گرفتن تکه گوشت یا نانی دیگر از دست سربازانی که برایشان روی زمین می اندازند نیست!
و این چندرقاز همه چیزی میشود که به همین موجودات چهارپا جانی بخشیده است که به شدت آن را هم دوست دارد!
و این گونه می شود که سگان بسیاری تا به هنگام افول خورشیدهایشان در بند پارس سگان دیگر هیچگاه حاضر به ترک موطن خود نمی شوند و این مهم کافی است تا زادگاهشان را به مدفنگاهشان مبدل سازد تصمیمی که بهای آن گرسنگی به جزای ترس از عبور از مرزها به سبب جاهلیت خود و سگان دیگر است.
و البته در این بین تابوشکنی میتواند گاهی اوقات به خون خواهی های بسیار کشیده شود؛ که حاصلش چیزی جز پارس کردن های بی امان آنان در شب های سرد زمستان برای سربازان نیست.
جهان گاهی وقت ها بسیار کوچک تر از چیزی میتواند باشد که تجسم می کنیم؛ همانگونه که بسیار بزرگ تر از تمام تخیلات ما می تواند باشد.
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 06 آذر 1399 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در سهشنبه 04 آذر 1399 |