باسێک لەسەر کتێبی دەروێش وەفا

دەروێش وەفا بۆ پێک هێنانی ژیانێکی خۆش دەگەڵ ئەوینی لە شەڕ هەڵات کە چی شەڕ خۆی هاتە بەڕەو پیری.
...
ادامه مطلب »

دەروێش وەفا بۆ پێک هێنانی ژیانێکی خۆش دەگەڵ ئەوینی لە شەڕ هەڵات کە چی شەڕ خۆی هاتە بەڕەو پیری.
...
در این برهوت گم گشتەگی چیزی نیافتم جز آینەهای کە بە من خیرە شده بودند و تقلید آکارهای جسمی را کە متعلق به او بودم. درست به مانند چوپان و گلەی بیشماری که به دنبال چریدن و ریدن و کردن، آزادی را فدای اسارتی منجر به زبح مقدس سرهایشان سپری میکنند؛ سپری کردم همە آنچە را کە زندگی نامیدند و من نیز بە خود باختم وقتی دیدم همانم کە دیگران به آن غبطە میخورند.
و گرچە موجودی ازلی بودم اما خاطرەهایم، راه رفتن مَنِ فراغ بال خردسال را چنان بە خود سنگین و بعدها در خود دفن کردند کە چندی پس از تولد محکوم شدم به چشیدن دوبارەی مرگ ، گوی هیچگاه خدا هم نبودم.
و بە راستی طنز شیرینی نبود؛ بدل شدن ابلیس بە جای الله و نشستن خدا بر تخت شیطان از برای چیزی کە من رستگاری نامیدم بهر سرگرمی خود؛ وقتی همە دانستند این دو عروسک های خیمەشب بازیە، مَنِ بشر، چیزی بیش نبودند.
ساکو شجاعی
1397/10/19

گرچه گر جواب را هم یابم ممکن است تا به ابد جرعت به اختراع این فرانکشتاین در خودم را نیایم و چون سایرین من نیز زندگیم را در این ازدیاد بی پایان گوسفند و الاغان به چوپان ببازم
...

اما گوی دست نوشته امروز من فرق دارد بسیار با آنچه تا کنون بوده است. آری از بالا به پایین به من امر شده تا از چیزی بنویسم که هنوز بسیاری در تعریف اولیه آن مانده اند؛ از عشق و دلبستگی و یا شاید بهتر است گفت: دوست داشتن و البته نه به یک یا چندین جنس مخالف بلکه از مجموعه از آنچه در پیرامون ما میگذرد و چرای چیزی را که بسیاری جرعت به فکر کردنش را ندارند.
...

اگر همیشه دلیلی برای خندیدن وجود دارد؛ هزاران دلیل نیز برای گریستن وجود دارند و بگذار، هرکدام از اشک هایم چون سیلی عظیم فرو افتد بر این خاک تشنه به جانمان، تا بلکه با غرق شدن در آن، دوباره متولد شوم و اینبار در این شب های سرد پاییزی، در این سکوت و تاریکی، بشنوم صدای زجه و ناله های دختر خردسالی را که در آتش زبح سرش از دست داد؛ همه آن چیزی که گوسفندها آن را بکارت مینامند و مقصر تنها دیوار پیر فرسوده ی مدرسه ای بود که قرار بود در آن، همانی شویم که هستیم ولی غافل از آن که، آنی شدیم که هیچ گاه نبودیم. و در این بین آنچه که بیش از همه تنم را در این آتش جهنم میسوزاند سکوت احشامیست که دیگر حتی بع بع هم نمیکنند.

وقتی بروی یال در حال حرکت بودیم متوجه شدم کاملا به صورت اتفاقی و البته برای اولین بار کارزان راه را گم کرده است و ما در جهت اشتباه قدم برمیداریم. آخر کانی شێخان را در پشت سر رد کرده و حال در راه رسیدن به سی کانیان بودیم و اثری از آن نبود.
...

شاید آنان کوه را همانند پیرمردی زیبا و مشهور میدیدند که جز به خود به غیر از هیچ کس فکر نمیکند و برایش هم مهم نیست بقیه چه میکند ولی بازم حاضر است به تو یاد بدهد زندگی ارزشش را ندارد.
...

آری از هفت تا هفت، برای من و او و آن های کارگر در ماه رمضان در دمای بیش از چهل درجه سانتی گراد، آخرش هم نفهمیدم چمن را برای آدم ها کاشته اند، یا کارگران را برای چمن؟
...