ON MY OWN

و به نام گناه که ثابت میکند تو آدمی و او خدا

من نه تو دیگه چرا؟


در شهر کوچکی مانند مهاباد، با پیشینه سیاسی پر فراز و نشیب و البته تاریخ خون آلودش به مانند تمام کردستان و یا البته مکانی بروی سیاره زمین به نام خاورمیانه (با این تفاوت که اگر کشورهای چون ایران و ترکیه و عراق و سوریه مورد تهاجم کشورهای بیگانه و استعمار و جنگ ها و خون خواهی های بین المللی میشدند مردمان کرد و سایر ملیت های دیگر، قربانی ظلم و استبداد داخلی حکام تا مامورین ساده ژاندرمری و صاحبان املاک و دهات واقع میدشد) هر روز بیش از پیش شاهد کمرنگ تر شد همان چیزی هستیم که خود را به آن میشناسانیم.

اکنون این شهر نسبتا کوچک که زمانی آن را سر مار کردستان ایران میخواندنند و پایگاه مهم سیاسی برای احزاب مختلف کرد و دولت مردان ایران به حساب می آمد و هنوز هم تا حدودی می آید و جامعه سیاسی کردستان ممنون ادبیات سیاسی است برای اولین بار از سوی (ژ-کاف) بر مبنای دمکراسی و برابری زن و مرد (در زمانی که هنوز اروپاییان مشغول قتل و عام یک دیگر در جنگ های جهانی بودند و پرستاران زن در بیمارستان های پاریس حق حرف زدن با دکترها را نداشتند) پایه ریزی شد است. جای خود را از ادبیات گفتمانی سیاسی تا تلاقی فرهنگ ها و حق طلبی حتی با زور سلاح با خون بهای هزاران جوان ملی گرا، و عشق و عشق بازی های خالصانه که در قالب های مختلف شعری و داستانی جا خوش میکرد؛ به شهری پر زرق و پرق و مدل گرا که  تنها خیابان شاپور و صلاحدینش چون خیابان های مد پاریس جلب توجه میکند و در این بین چشم خالی از لباس محلی و ادبیات محاوره ای بومی است تا حوالی شهر که مبدل به روستانشینای شده است که از دست فقر وبدبختی به شهر پناه اورده اند و با این حال با کوه نشین شده اند و بی کار و درمانده مانده اند؛ هنوز هستند دکان ها و کتابخانه های کوچکی که ادیبان و شاعران و خواننده گانش مشغول ذکر علم اند و تاریخ را به فراموشی نسپره اند.اما جوانان همان شهر آنان را نه تنها به یاد ندارند بلکه اصلا نمیشناسند.  

با این حال چون لاس وگاس و یا بالا شهر تهران، اگر روزی یک یا دور روز درمیان کنسرتی در شهر بر پا نباشد قاعدتا هفته ای یکبار هنرمندانی از دیار نامعلوم، فرهنگ صادراتی خود را به رخ هنرمندان ممنوع الکار و جوانان (غریبه با خود)، و خون های خشک شده بر آسفالت های شهر (که برای حفظ و نگهداری آنچه خود را خود مینامیدیم ریخته شد) به رخ بکشند و هوای شهر را حتی در روزهای عزاداری ملی اش قرمز پوش کنند.

خوانندگانی که در تهران برای یک کنسرت باید هفتخوان رستم را طی کنند و چه بسا حین کنسرت نیز برگه لغو به آنان صدار شود اینجا برای آنان حیاط خلوتی شده است که از سوی چوپان بزرگ به آنان داده شده است که در اینجا هرچه میخواهند بکنند و بگویند و بخورند و در آخر با جیب های پر از پول هم بروند و البته مردمی را که به خود نه (که چون هزاران خواننده دیگر به فراموشی سپرده شدند) بلکه با فرهنگ صادراتی خود عادت داده اند ترک کنند اما در تهران و شهرهای چون مشهد و... رعایت دین و اصول کنند.

البته باید اضافه کرد اشکالی ندارد اگر هر از چندگاهی نه تنها از شهرهای مجاور بلکه از کشورهای دیگر نیز هنرمندانی بیاییند و در شهرهای مختلف هنرنمایی کنند و قطع یقین هیچ فرد سلیمی با این مهم در تضاد نیست.

اما عیب کار از جای شروع میشود که این فرهنگ صادراتی افکار ذهن مردمان را از همان ابتدا در مدارس ابتدائی و دبیرستان و بعدها دانشگاه و سربازی و حتی کوچه و خیابان های شهر بر در و دیوار و تابلوهای تبلیغاتی و همچنین تلوزیون در قالب فیلم و کارتون علخصوص برای کودکان به خود چنان عادت میگرداند که فقط برای مثال: جوانی عاشق شنیدن آهنگی عاشقانه در همان سبک مورد علاقه خود اما به زبان مادریش برایش نوا کاملا بیگانه است و نیازهای احساسی او را نمیتواند ارضا کند و چه بسا که در هنگام دلتنگی یاد ترانه ای از همان هنرمندان بی افتد و آن را با خود زمزمه کند تا که شاید دلش آرام گیرد و غافل از آنکه دارد با هر قدمش دور و دورتر از چیزی میشود که بدان نه تنها تعلق دارد بلکه بخشی از وجود جدای ناپذیری اوست که به او معنا و هویت میدهد. و چه بسا که ممکن است در جواب به این مهم بگوید: خوب که چه؟ مگر کرد و یا کردستان برای من چه کرده اند و یا بگوید: کرد، فارس و عرب بودن مهم نیست مهم انسانیت است. که باید برای جواب چنین مسائلی همان مردمانی را  که به اشاعه تفکرات اینترناسیونالیزمی میپردازند نشان داد که آنان قبل از آن که فرا ملی فکر کنند ملی گرا بوده اند و اکنون مردمانشان و کشورشان در بهترین اوضاع صد ساله و کل تاریخ خود به سر میبرند و به زبان ساده تر در جواب باید گفت: که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است و در انتها پرسش کرد چرا همه حق دارند همانی باشند که هستند و برای آن کار کنند و جان هم بدهند اما به ما میرسد گناه است و فکری مسخره و پیش پا افتاده و حتی گاهی اوقات انگ فاشیزمی به پیشانی همین ملی گراها از کسانی که آن هم هیچ گونه شناختی از تاریخی تا فرهنگی و خواستگاه خود ندارند بدهیم یا بدهند؟

این بیگانه گی با خود و فرهنگ مادری، چنان در ذهن مخاطبی که هیچگونه شانسی برای شنیدن، گوش دادن، خواندن و نوشتن با زبان مادری خود را نتها ندارد بلکه با آن مقابله هم میشود؛ ریشه میداوند که در هنگام فکر کردن نیز هر از چند گاهی در حد چند اصطلاح هم که باشد با زبان دیگری فکر میکند و از به کار بردن زبان مادری خویش نه تنها عاجز میماند بلکه با آن غریبه است و به کار بردن آن از سوی دیگران چه در ادبیات محاوره ای و چه در هنر مخصوصا در سبک های جدید مانند دوبله فیلم های سینمای با زبان محلی و یا شنیدن آهنگی از سبک های رپ، راک و متال که در فرهنگ وی تازه گی دارد خنده دار و غیر قابل تحمل است (برای درک بهتر این موضوع میتوانید امتحان کنید) و زبان خود را تنها متعلق به سبک های قدیمی، خواننده گی، شعر و ترجمه میداند و فاجعه وقتی بدتر میشود که  برای ملتی چون کردها که تاریخشان با سیاست توام شده است و نان و آبشان هم از دیر باز سیاسی بوده است، فرهنگ خود را شناختن را، به معنای سیاسی شدن و سیاسی کاری میداند و چه بسا که بسیار از همین جوانان از آن دوری جویند و یا از طرف سایرین به وی اخطار و از آن دورش کنند و یا بلعکس میتواند موجب احساسی عمل کردن های بیشمار در جوانان تنها با شنیدن دو آهنگ ملی گرا و خواندن چند کتاب شود و موجب حسی فاشیزمی (پر تعصب) بدون هیچ پشتوانه فکری گردد و به زبان ساده تر، بودن آنچه که هستی در کردستان ایران (که در آن سکنا دارم) به معنی سیاسی شدن و سیاسی شدن در میان مردمان کرد به معنای مخالفت 100% با حکومت و دولت مرکزی است. و آخر فکر هر والدینی در مواجهه با فرزندش در این خصوص، هراس از پیوستن جگر گوشه اش به صفوف پیشمرگان از احراب سیاسی مختلف است که متاسفانه این را اوج ذلالت و بدبختی میخوانند (حتی اگر موجب شود تا آخر عمر مانند گوسفندی آرام بی صدا زندگی کند این را به تلاش برای آزادی و آزاد زیستن ترجیح میدهند و زندگی از برای اینان تنها در دایره محدودی از لذت های کاذب خلاصه میشود) ولو این که ممکن است همین شخص بخواهد شاعر و یا نویسنده ای  ساده شود و برای خود و مردمش شعر عاشقانه ای بگوید و برای بچه ها داستان شب بگوید. (اگر واژه پیشمرگ را چیزی بزرگ تر از بر دوش گمارد سلاح و جنگ فیزیکی با دشمن بخواهیم تعریف کنیم به این معنا که پیشمرگ کسی است که به فکر مردم و در تلاش برای رساندن مردمش به نهایت حد والای و فرهنگی است و ملیتش را هیچ گاه از یاد نمیبرد و برای آن تلاش میکند تا در عرصه های مختلف فرهنگی، علمی، تاریخی، هنری و... به جهان بشناساند و موجب حس غرور آفرینی در میان مردمانش شود؛ میتوان گفت: که این زیباترین پیشمرگی است که هر فرد در خانواده و جامعه خود بی آنکه مستقیم به جنگ دشمن برود افتخاری بیافریند که در نهایت موجب شود همه سیاست های بلند مدت حکومت های مردم ستیز را پنبه کند میتواند باشد و بدین گونه میتوان به اضای هر فرد یک پیشمرگ نیز داشت پیشمرگی برای مردم و کردستان.)

اما جالب آنکه این تفکر خاصه مردم کردستان نیست و از سوی مرکز نیز به آن نه تنها برای کردها بلکه برای سایر اقلیت ها نیز اشاعه و تبلیغ میشود و چنان از پرورش و رشد فرهنگ های محلی خود هراس دارند که آموزش زبان مادری را در مدارس، وزیر آموزش و پرورش روحانی، به تجزیه طلبی و توطعه آمریکا و اسرائیل ربط میدهد. در حالی که در کشورهای اسکاندیناوی چون دانمارک تدریس و فراگیری زبان محلی پناهنده گان یکی از دروس مدارس بوده و به آن نمره تعلق گرفته میشود و هر هفته در کلاس های اولیا و مربیان تاکید میکنند که با زبان مادری خود با فرزندهایتان سخن بگویید. و باور به این نیز دارند شما هر کجا که بدنیا بی آیید همیشه همانی هستید که هستید و صرفا تولد شما در کشوری بیگانه هویت شما را تغییر نخواهد داد. (این در رابطه با دانمارک صحت دارد)

اما آیا میتوان این چنین نتیجه گرفت این سیاسی شدن فرهنگ های مختلف از ملیت های مختلف در ایران چه از سوی مردم و چه از سوی نامسئولین، تفکریست که از بالا اشاععه میشود برای جلوگیری از به وجود آمدن تفکر دمکراسی در میان توده مردمی که حکومتشان با آن در تضاد 100% است؟ و یا بخشی از آن بخاطر ترس و هراس مسئولین و حکام از رستاخیز دوباره اقلیت های مختلف به مانند آنچه در کردستان بعد از انقلاب به وقوع پیوست و هنوز هم دامنگیرشان است نباشد؟ که در این صورت این خود یکی از دلایل مخالف شدن فرهنگیان و هنرمندان و... با سیستم در طول ادوار نیست؟ یعنی سررشته همه فروپاشی های حکومتی در طول قرون منوط به این هراس دائمی و زیر ستم قرار دادن مردم به همین جهت و سپس فروپاشی آنان به خاطر بتنگ آمدن مردم نیست؟ که در این صورت نمیتوان به معنی بیماری ابدی خواند که کل ایران و حکام آن را به خود مبتلا میکند و چون جزام خود، خود را از بین میبرد؟ که در این صورت تنها راه فرار آن نمیتواند دمکراسی باشد؟

با این حال همان گونه که پیش تر اشاره شد هیچ ایرادر به برقراری کنسرت و ... از دیارهای دیگر در هیچ کجای دنیا نمیبینم اگر به شرطی که همان شرایط یکسان برای همان مردمان و هنرمندان و فرهیختگانش مهیا شود تا خودی بنمایند و فرزندان خود را با خود آشنا سازند.

گرچه در این بین ظلم و زیر پای خالی کردن همین کسان از جانب حکومت مرکزی و همچنین در بسیاری از جهات ساده پنداری و عدم حس مسولیت جوانان و فرهیختگان ما در رابطه با ارائه هنر، دانش و... خود و تقویت آن با این فکر که این تنها برای من نیست بلکه برای جامعه ای است که بدان بسیار تشنه و مستلزم است برای زنده نگه داشتن و بالیدن آن و به زبان ساده بی توجهی خود هنرمندان بی نامیست که میتوانند بسیار مورد توجه عام قرار گیرند و رقیبان خوبی باشند برای همین هنرمندان خارجی باشن که در آخر میتوان گفت: این خود نیز یکی از آثار همان از دست دادن هویت ملی در قالب فرهنگ بیگانه است. در خلال احزاب مختلف برای جلوگیری از این مسئله در قالب چیزهای ساده ای مانند کنسرت و... است. که هیچ گاه به آن فکر هم نمیکنیم.

97/10/23

 


All About Me :)

خان و خادم دیدم و مخلوق خالق ندیدم.
خاتون و خواجه دیدم و خالق مخلوق ندیدم.
اما هرچه را که ندیدم در چشمان کور عالم دیدم.
......................................
بر احساس ضرب خورده ام و سوار بر جسم باکره ام
میتازم از این قیل و قال تنهایی به سوی بیابانی نمادین
که هرچند دخترانش از خاک اند و خار اما می ارزند به صد گلبرگ و رنگ دختران خزان
-Sako-

Join Us

Join us in YouTube Join us in Telegram

documentary

    مستند سرای هیمن


    مستند سرگذشت محمد اوراز
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران