
جهان چه زیبا مملو از پرسش های بی پاسخی است که راهمان را هر بار به بهانه پر کردن جواب هایی معدود به خود کج میکنند.
بهانه ای برای اندیشیدن به چیزی که نمیدانیم چیست و آیا هست و یا نه؟
در این بین تنها صدای آواز گرم نفس های بی صدای تو منجی من در بین این امواج انسانی میشود. درست چون کلکی برای فرار از جزیره ای مبحوس یا قالیچه ای برای نشستن و شاید بالی برای پرواز و رها شدن از زمین گرچه در انتها مقصد همان باشد.
و حال بر بالای این جهان بگذار چون کسی که به زیر خروارها خروار ستاره افتاده است. تورا در آغوش گیرم و با لمس و بوی تنت از یاد ببرم تنها برای اندی که چه بودم از کجا و برای چه آمدم و گرچه تو نیز همیشه سوالی بی جواب خواهی ماند. اما من این جهل به تو را دوست دارم
بگذار در این جهان زیبا، من چون آخرین طبقه از یک بنای مرتفع در میان ازدحام این کلانشهر دود گرفته باشم که گرچه در خود چیزی جز هیچ ندارد اما دل خوش به طلوع های همیشگی چشمانت از پشت هزار توی سنگ های ریز بلندای کوه باشم و هر شب از درد فراغت، چون آسمان حقیقت شب، چنان در تاریکی مغموم شوم که حتی خودم را از خود باز نشناسم.
و این چیز نیست جز شورش علیه تمامی دست آورد های بشری که در آن هر چیزی غیر تو وجود دارد. بگذار چون یک مرید عاشق شیخ یا چون ابر دلبسته به اشک باشم. بگذار بر روی خودم زیر نور تو هر بار ببارم و شهر را، خودم را و همه آنچه از تو دور است را بشورم.
بگذار چون تیری برای آفرینش مرگ، من نیز دستاورد این غسل همه گیر شوم. بهانه ای برای تکرار گناه ندیدن تو. و شاید هم من دیوانه ام و تو هیچ چیز خاصی جز یک خورشید ساده نورانی برای مجبور ساختن من به بیدار شدن نیستی. نمیدانم.
اما اگر هم خیالی واهی باشی باز دوستت دارم چون به این عشق، بیش از خودم؛ برای پیدا کردن دلیلی برای زندگی نیاز دارم. چون گویا در همه سالهای که نبودم تو همانی بودی که موطن من را روشن نگاه داشته است. و این عشق تنها شاید به جبران تنها یک پرتو کوچک بتواند قربانی تو باشد.
ساکو شجاعی
99.10.12
نوشته شده توسط inmyown در جمعه 12 دی 1399 |

سوار بر کشتی غول پیکر، روی آسمان سیاه شب به پرواز درآمده ام؛ تا از میان همه چیزی که نمیدانم چیست، از غریق در امان بمانم . سفری از میان میلاد.
روی صندلی رزو شده در کنار هم دستی به خواب رفته به نظاره جهان تنها از پنجره کوچک کنار دستیم مشغولم. که آن نیز توسط دریایی از ابرها احاطه شده است. هرچه هست اینجا چراغ های کوچک این عرش فلزی است. که نمیدانم چگونه کار میکند.
در لابه لای مسافرها فرزندی خوردسال به پشت برگشته و از ردیف وسط من را نگاه می کند. چشم از چشم هایم برنمیدارد ولی طولی نمیکشد که به ناگاه شروع به گریه کردن میکند. مادرش بغلش میکند و رویش را از من میگیرد و من حیران به دنبال کسی برای مکالمه صندلی های را که پشتشان به من است را مینگرم اما گوی این تشتک های نرم مسافران خود را بلعیده باشند همه مدهوش افق های کوچک خویش اند که راه به جای جز صندلی روبه رو که او نیز به صندلی جلوتر از خود چشم دوخته است ندارد.
در این بین مهماندارها براستی چه مایه آسایش اند. فرشته گان زیبای که با خود یک لبخند تصنعی برایت به ارمغان می آورند. الهه های که لبخند هایشان را به حقوق ماهیانه میفروشند. اینها نیز اما مانند همه گوی خوابیده باشند صدای من را نمیشنوند.
قبل از پرواز راه خروج را نشانمان دادند اما حال که گمش کرده ام فکر میکنم اگر راه را به یاد داشتم میتوانستم در میان ابرها چه چیز را پیدا جز همین دریای سیاهی که در حال غرق کردن من است؟
پشت پنجره کوچک خود، چون خلبانی که به دامان کوه فرود آید. عرش آسمانی ام را با همین قلم، مسقوط میگردانم و تنها آن بچه گوی دانسته باشد و اشک های همیشه باریده ی چشمانم را دیده باشد به چشمان خالی از کاسه ام نگاه میکرد به جمجمه همیشه خندان مرده ام.
به من، به یک هیچی که در حال سقوط یک هواپیما است و کار دیگری برای بیدار کردن مسافران از دستش بر نمیاید
و خلبان در اینجا چیست؟ جز یک کاراکتر در دستان من که به مریدم درآمده باشد او نیز به خواب رفته تا در این صعود دوباره، هیچ کس بار دیگر درد نکشد.
99.9.27
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 27 آذر 1399 |

برای توله سگانی که در قفسی به نام پادگان به دنیا می آیند؛ جهان کوچک تری از درب دژبانی تا برجک های نگهابانی وجود دارد و آن قلمروهای بی مرزی است که حدود آن را پارس سگان دیگر به آنان نشان میدهند.
برای توله سگی که بجز چند صد متری خود دنیای دیگری را ندیده است؛ جهان همه آن چیزی است که می بند.
چیزهای که ما نیز با اندکی تفاوت در اشکال گوناگون بناها یا تعدد چیزهای که آن را انسان مینامیم؛ میبینیم.
آنان درست در بند چیزی هستند که خود نیز آن را دست آویز منع سگان دیگر به قلمروهای بی ارزش خود داشته اند. سرزمین های بی ارزش و بی حاصلی که جز اندی زباله برای سیر نگه داشتن شکم تا به صبح فردا و گرفتن تکه گوشت یا نانی دیگر از دست سربازانی که برایشان روی زمین می اندازند نیست!
و این چندرقاز همه چیزی میشود که به همین موجودات چهارپا جانی بخشیده است که به شدت آن را هم دوست دارد!
و این گونه می شود که سگان بسیاری تا به هنگام افول خورشیدهایشان در بند پارس سگان دیگر هیچگاه حاضر به ترک موطن خود نمی شوند و این مهم کافی است تا زادگاهشان را به مدفنگاهشان مبدل سازد تصمیمی که بهای آن گرسنگی به جزای ترس از عبور از مرزها به سبب جاهلیت خود و سگان دیگر است.
و البته در این بین تابوشکنی میتواند گاهی اوقات به خون خواهی های بسیار کشیده شود؛ که حاصلش چیزی جز پارس کردن های بی امان آنان در شب های سرد زمستان برای سربازان نیست.
جهان گاهی وقت ها بسیار کوچک تر از چیزی میتواند باشد که تجسم می کنیم؛ همانگونه که بسیار بزرگ تر از تمام تخیلات ما می تواند باشد.
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 06 آذر 1399 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در سهشنبه 04 آذر 1399 |

جهان تاریک را که ترک گفتم؛ به امید خورشید بود. که چه فهمیدم خود آفریننده سیاهی است.
در یک دستم تفنگ بود و در دست دیگر پلاک های خونی که صاحبانشان را نمیشناختم اما روی دوشم سنگینی شان را همیشه کول میکردم.
من یک انسان از دیار خاکم. از دیار بلندی های بی کرانی که هستی ام مدیون چشمه سارانی است که در نهایت خونم را چون یک هیولا میمکند و چشمانم گرچه هیچ گاه در کاسه های خود نبودند اما فراتر از خورشید به جستوجوی رفیق های مرده ام زمین را میکاود. نوای لالای های شبانه کودکی ام صدای گوش خراش سقوط ستاره ها بود و نوازش هایم قطره چکان های مرده ای بود که از خون خود بر روی صورتم هر بار باریدن میگرفتند و گرچه در اطرافم کسی جز یک من و دیگری خیانت کار نیست. اما هیچ گاه بعد از قتل، تمام نشدم و چون بازی ای بیرحم هر بار خاکی پوشان دیگری که کولیجه هایشان خاک بود. سر بر زمین میبرند و باز پشت سر آن دیگری به دنبال خون خواهی یا می کشد یا کشته می شد.
اینجا عشق تفنگی است که به دستانم مهر شده اند و هوس لیوان آبی است که هر بار با دست مینوشم.
ساکو شجاعی
٩٩.٨.٢
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 05 آبان 1399 |

سوار بر تخت خواب سفید پوش کلک مانندم بر روی اقیانوس بی کران هستی رها از هر راهی به سوی باد میروم.
هر روزم را با نوای باد و لمس خورشید و شب را زیر سایه تاریک آن، در این همه انزوای زیبا به سر میبرم.
در این بین جلوه ای ویژه از رقص ستاره گانی که هر شب به بزم و رزم مشغول اند سرگرمم خواهند کرد.
در این آبادی که همش به وسعت یک من است. بروی این آب های پر از شکارچی در هم آغوشی با خود هوس را هر بار سر میبرم و عشق را به دار می اندازم و هر چه هست را هر روز به فراموشی خواهم سپرد و شب هنگام در خواب بعد از دیدن عشق بازی ستاره ها دوباره به یاد خواهم آورد.
این همه جهان بزرگی است که در آنم و از درکش نیز عاجز.
ساکو شجاعی
٩٩.٨.٢
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 05 آبان 1399 |

در این سرآغاز طولانی برای اتمام همه راهی را که فکر می کردم درست آمده ام تن به خاک خواهم داد
رنگ واقعی عشق و زندگی؛ بازگشت به چرخه بی پایان و عجیب هستی.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 27 مهر 1399 |
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 27 مرداد 1399 |

از وقتی نشستم و از عشق حرف زدم. شعر گفتم و داستان سرودم. از همان موقع که به بهانه تو در من جنگلی از عشق پدیدار گشت و آب به آبشارها پیوست و قطرات به دریا پیوستند و شن در طلب رقص بر پیکر تو در من شروع به لولیدن کرد.
دانستم متهم ردیف اول جنایت بسیاری ام. شریک در به قتل رساندنت، آواره و انفال های زیادی که با من انجام پذیرفت.
قاصب قصاب خانه ای هستم که قصابش را نمیشناسم و با این حال به کشتارت هروز با خنجری به بزرگی تاریخ با دستانی خونی و پیش بند چرمی از جنس کفن های که پاره کردم مشغولم.
خود نداسته با هر بوسه که در افکارم بر لبانت زدم و یا تمام آغوشی های که در انزوایم با تو تجسم کردم خنجری بر کودکی خردسال فرود آوردم.
موسی ای بودم که در پی عشقم به خضر، بچه های زیادی را کشت و مردمان بسیاری را برای اجابت تو؛ در کشتی های که فاتحشان بودم غرقاند.
من شریک جرم سکوتم؛ بزرگ ترین گناه و تنها علت معلول، برای چرای خونین بودن تنها لباسی که همیشه به تن دارم.
ساکو شجاعی
99.5.26
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 26 مرداد 1399 |
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 02 مرداد 1399 |