ON MY OWN

و به نام گناه که ثابت میکند تو آدمی و او خدا

ماه و مهتاب...

گفتنی ها همه گفته شد و دیگر هر چه هست جنازه بی جان خودکار هاست.

...


یک قلم خشک شده، بروی چند تکه کاغذ خیس همان چیزیست که عمری از آن فرار کرده ام.ولی امروز همچو فردا، دوباره همان آهنگ ها مرا به نوشتن ترغیب میکنند. دوباره همان فریاد ها! اما آخر از چه بنویسم؟ گفتنی ها همه گفته شد و دیگر هر چه هست جنازه بی جان خودکار هاست.

اما نه، مدتی به من زمان بده گویی ژوپیتر همان خدای خدایان المپ که اکنون زیر خروارها خروا کتب دینی دست و پا میزند تا بار دیگر خود را نجات دهد به من اشاره میکند نزدیک تر بروم. صداها همچنان یک نواخت در گوش هایم تنین انداز شده اند. نوای خشن که در بستری از غم ریشه دوانده گویی می خواهد من را در خود غرق سازد. گوش هایم را نزدیک تر می برم و ناگهان مانند بمبی مهیب شروع به فریاد زندن میکنم. از خود بی خود شده ام و بار دیگر خودکار دردستم رام می شود و کاغذها محکوم به اعدام خواهندشد.

شبی بود و روزگاران سپیدی، باد پاییزی همچون برادران خود به دستور میکائیل فرشته نگهبان با عجله به کار گماشته شده بود تا بار دیگر دانه های درختان خواب آلود و برزهای گیاهان پیر را در دامن مادر زیمن بگستراند و خود را برای بچنگ آوردن غنایم جنگی به صف هم رزمانش برسناد اما افسوس که هیچ گاه نتوانست بفهمد که هر بار با این کار خود فرزندان کوچک خود را به هادس خدای جهان مردگان هدیه خواهد داد.

بار دیگر افسار پاره خواهم کرد و متوجه متونی که نوشته ام میشوم که به ناگاه خدای اهریمن ایرانیان باضربت دست خود مرا به آغوش مرگی ابدی خواهد کشاند. دوباره همان صدا دوباره همان نوا این دیگر چیزیی نبود که من در پی آن میتاختم دستانم بار دیگر بازوان خودکارم را خواهند گرفت و این بار چنین می نویسند.

63مین رو از پاییز گذشته بود که باد دانه ای کوچک را باخود به جای بسیار دورتر از زادگاهش به گایا هدیه همانند سالیان گذشته هدیه داد. مدت ها گذشت و بامرگ آن روز تولدی دوباره درمیان تاریک ترین نقطه دنیا صورت گرفت مدتی بدین حال گذشت، اما هنوز وقت ترک کردن آغوش مادر نرسیده بود که بالای سر او همان جایی که به خون آغشته میشد و آسمان پاک و معصوم بی تفاوت به آن می نگریست مدتی چند بود که جدال بهار با زمستان به سر آمده و حال سپاهیان زمستان گوش به فرمان عمونوروز از بلندای کوه ها پایین کشیده می شدند و آب رودخانه ها و دریاچه ها را رها میساختند تا بار دیگر آزادی از دست داده خود را باز چنگ گیرند. 

 

40 روز از پیروزی شکوه مند بهار گذشته بود که آن دانه کوچک سر از خاک بیرون دواند و اول بار سلامی از صلح به جهان داد و سپس با تکان های خود مشغول آرایش خویش گردید. اما او هنوز بسیار کوچک بود آن قدر کوچک که حتی قطرات کوچک باران در یک دم میتوانستند کمر او را بشکنند اما گویی پوسیدون بعد از خیانتی که به زئوس کرده بود هیچ دلش نمیخواست خود را مرتکب گناه دیگری سازد. روزها در پی شب ها با چنان سرعتی در پی زمان می تاختند که فردا درست سر جای اول خویش مدتی چند را به استراحت میگذرانند. و حال آن دانه کوچک دیگر نه شباهتی به دانه داشت و نه شباهتی به گیاه بلکه او برای خود نهالی شده بود زیبا و تنومد آن قدر قوی شده بود که می توانست حال قطات درشت باران را نیز به مبارزه بطلبت و به مورچگان کمک کند تا جهان را به از بلندای نگاه کنند. ساقه کوچکش مانند ساق پای بچه ها ترد و زیبا خود را به نمایش عموم گذاشته بود و برگ های سرش را به دست نسیم صبح گاهی هدیه داده بود. مدتی بدین طریق گذشت تا این که گایا روز و ساعت تکلیف فرزندش رسیده باشد بر او لباسی سخت از جنس سرو و به زیبایی هزاران بال پروانه پوشاند. 

نهال کوچک ما روز به روز قوی تر از دیروز در پی آسمان می تازید و هر بار با نشان دادن قد بلند و برگان زیبایش خود را به رخ هم کیشانش میکشاند. گویی تمامی خدایان دست در دست هم گذاشته بودند تا بتواند این موجود آخر زمانی را پدید بیاورند. و درخت داستان ما باشوقی باور نکردی و بی وقفه شب و روز تمام مایحتاجات خود را به زور از دست ریشه همیشه کدر و خسته خود می گرفت تا بیشتر و بیشتر بر آتش طمع خود آب خنکی بریزد.

آخر هم کارش به جایی رسید که تاجش به نوازش ماه برآمد و هم سطح ماه شد. در آن سیاره سیاه و سفید پیرمردی زندگی می کرد، که روزها و شب ها بدون این که از سرجایش بلند شود چمباته زده و هر ماه به انتظار دیدن مهتاب که هر بار با نوای اذان مغرب شب 14 در دریاچه نقره ای پایین دره درست همان جایی که قهرمان داستان ما در آن مسکن داشت نقش می بست به انتظار بسی می نشست و آخر سر هم وقتی شب به پایان می رسید مهتاب رخت سفر در بر می کرد و به دیار نامعلومی سر به کوچ می گذاشت و حال نوبت به ماه بود که گاه و بی گاه به شکوه از معشوق همیشه غایب خود مدتی چند را بگذراند سپس به تمجید از زیبایی های مهتاب با درخت ما داد سخن بداد. و همین امر باعث شده بود سالیان سال زمین ماه را به اسارت خود دراود.

کار ماه تابان به جایی رسیده بود که خورشید خدای منبع نور و حیات را به اذای یک دم دیدن رخ چهره یار می فروخت به شکلی که عشق خورشید در برابر عشق به مهتاب به زانو در می آمد و آخر سر هم زیر پاها له میشد.

اما با این همه شکوه و شکایت درخت جوان ما دل آزرده کرده و در پی آسمان باز به حرکت درآمد. در ایستگاه بعدی خود به خورشید تابان رسید و مدتی چند را به انتظار در میان شعله های خورشید با آسوده دلی نشست و ...

ساکو شجاعی

93


All About Me :)

خان و خادم دیدم و مخلوق خالق ندیدم.
خاتون و خواجه دیدم و خالق مخلوق ندیدم.
اما هرچه را که ندیدم در چشمان کور عالم دیدم.
......................................
بر احساس ضرب خورده ام و سوار بر جسم باکره ام
میتازم از این قیل و قال تنهایی به سوی بیابانی نمادین
که هرچند دخترانش از خاک اند و خار اما می ارزند به صد گلبرگ و رنگ دختران خزان
-Sako-

Join Us

Join us in YouTube Join us in Telegram

documentary

    مستند سرای هیمن


    مستند سرگذشت محمد اوراز
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران