ماسک های شهر

از وقتی به دنیا آمده بودم یک ماسک غمگین همانند ماسک های تئاتر به صورت داشتم.
ماسکی پلاستیکی که با دوبندچرمی در پشت سرم محکم وصل شده بود. به شیوه ای که نه من و نه هیچ یک از اهالی شهر قادر به کندن آن نبودند گویی این یک نفرین ابدی برای شهر خاکستری ما بود.
حتی وقتی مسافر غریبی از شهر دیگریی می آمد او نیز تمام رنگ لباس و بدنش را از دست میداد گویی آن را با کسی دم درشهر با رنگ خاکستری و ماسک معاوزه میکرد. البته کسی از داخل شهر آن کس را ندیده بود اما مسافرانی که این بلا به سرشان می آمد قسم می خوردند کسی با شنلی بسیار بلند مشکی و البته قد بسیار دراز با ماسکی خندان که گویی او نیز پشت آن ماسک دارد گریه می کند با آن ها معامله کرده است.
مردم اویل سعی کردند آن شخص را پیدا کنند اما گویی این آدم تنها در قصه های مسافران وجود داشت و در قصه ما چیز دیگریی بود.
کم کم مردم شهر سعی کردند لب های برچیده ماسک هایشان را پشت آینه ها نبینند و شروع به تظاهر کنند که بله ، من دارم میخندم ، بله تو داری میخندی
اوایل سعی کردند به گفته روانشاسان با خریدکردن روحیه خود را عوض کنند تا شاید آن ماسک لعنتی از صورت هایشان کنده شود. و یا دل هایشان شاد شود اما نه خرید و نه تظاهر هیچ کدام برخلاف گفته اندیشمندان نتوانست ماسک های ما را خندان کند.
من و بسیاری از هم سالانم که هیچ وقت نتوانستیم با دیدن شهر خاکستری و ماسک هایمان کنار بیاییم در سکوت آن قدر فرو رفتیم که به مرور زمان قدرت تکلم خود را از دست دادیم. و به شیوه ای که انگار شهر قرار بود در سکوتی مبهم ، در خود غرق شود این ماجرا باز هم ادامه داشت.
مبدا این نفرین را هیچ کس به یاد ندارد در حالی که هنوز بودند کسانی که به یاد داشتند که زمانی چقدر خندان و پاییز برایشان رنگ های متفاوتی بهمراه داشت.
فصل پاییز است و من در سن جوانی همانند پیرمرد ها تنها و گاهی اوقات با چند نفر از دوست هایم بدون حرف زدن کنار هم بروی پله ای قدیمی جلوی در یکی از خانه های کوچه یا می نشستیم و یا تنهایی شب ها ، نصف شهر را پیاده روی می کردم.
شهر ما در نظر سایر مردم شهر های دیگر شهری منفور بود و با مرور زمان گویی دیگر هیچ مسافر دیگری حاظر نبود با آن مرد شنل پول معامله کند.
شبی معمولی دوباره به هوای قدم زدن در تنهایی های خودم از خانه خارج شدم. مدتی را در فکر و مدتی را در حال حرف زدن با خود گذراندم که متوجه شدم در میان سیاهی های کوچه جوانی با لباس های کهنه و پاره شده دارد از سرما به خود می لرزد.
اما به آن توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم. جاده های بزرگی را با قدم های آهسته و شمورده به پایان رساندم اما در تمام آن لحظات نتوانستم فکر آن جوان را از سرم دور کنم. آن هم در لحظه ای که باد آن چندان شدید و سردی وزید که زیر چند جلد لباس گران قیمت باز از سرما به خود لرزیدم و با خود گفتم او الان با سرما چه میکند؟
وقت برگشتم فرارسید و همان جاده ها را بادستانی در جیب ، سری پایین انداخته و ماسکی غمناک که گویی آینه ای از وجود تک تک مردم بود به سوی خانه حرکت کردم.
وقتی نزدیک خانه شدم باز همان جوان را دیدم که انگار خود را برای رفتن آماده می کرد. اما به کجا نمیدانم. اما هرکجا که بود معلوم بود هیچ جا نبود بلکه تنها پله کانی دیگر در کنج دیواری دیگر بود.
بی تفاوت وارد خانه شدم و شب وقتی در تخت خواب گرم و نرمم دراز کشیده بودم با خود فکر کردم که حتما او هم الان در سرما نیست.
اما آن شب هرچند که پاییز بود ولی برف سنگینی بارید آنقدر که پشت دیوار های خانه و پتوی پهن شده بروی تنم باز سرما را احساس کردم.
ناگهان همانند برق از جایم پریدم و درفکر آن جوان افتادم و درکمد لباسم را باز کردم ، من که تازه فهمیده بودم چقدر لباس دارم که حتی یک بار هم آن ها را نپوشیده ام هرچه داشتم پوشیدم و مابقیش را برداشتم تا به آن جوان اگر توانستم پیدایش کنم بدهم تا قدری از سوز سرمای بدنش بتوانم کم کنم.
کوچه را گشتم و به خیابان های سفید رنگ رسیدم اما چیزیی نتوانستم پیدا کنم. نامید شدم و به خانه برگشتم ، خود را گول زدم که بله او حتما الان جایی را پیدا کرده است.
اما فردای آن صبح تنها یک خیابان آن طرف تر از جایی را که گشته بودم خبر سرد مرگ آن جوان به خانه ما هم رسید گویی از سرما مرده است و کسی نبوده به او کمک کند.
داغ رفتنش من را گرفت و دچار افسردگی شدیدی شدم افسردگی حاکی از آن که من می توانستم برایش خوب باشم وقتی لازم داشت برایش کسی خوبی کند. نه الان که مرده است و مردم هروز پشت تلوزیون های شیشه ای از آن حرف می زنند.
چیزیی به من نگفتند اما از رفتار مادرم فهمیدم دکترها دیگر کاری برای من نمی توانستند انجام بدهند.
برای همین به خانه برگشتیم و حال انگار تازه کنار خانواده ام قدر و منزلتی پیدا کرده بودم.
هروز که می گذشت خانواده ام همانند یک گل سفید روز به روز غمگین تر می شدند. چرا که به زمان موعود دکترهایم نزدیک تر می شدم.هر چند که در این راه تنها نبودم وخیلی از دوستانم هم این بیماری را گرفته بودند اما احساس تنهایی میکردم تا این که روزی دوباره وقتی برای پیاده روی در همان مسیر قدیمی به بیرون رفتم حال دختر بچه ای را دیدم که از زور سرما عروسک آدم نمایش را که با چوب کبریت و پارچه کهنه درست شده بود در بغل خود محکم گرفته بود تا نکند عروسک کوچکش بیمار شود. دیدنش من راسوزاند چرا که فکر کردم آن جوانی که همین طور سرش را گذاشت در آغوش برف های پاییزی برای من از آن عروسک هم بی اهمیت تر بوده است. که نتوانستم آن چنان که آن درختر عروسکش را در بغل گرفته است او را در آغوش بگیرم.
اما این بار بی تفاوت آن بچه را نگاه نکردم و با سرعت رفتم و هر آنچه که لباسم بود را برداشتم. اما با وجود احساس درونی ام هر چه کردم نتوانستم لباس ها را رو در رو به او بدهم اخر هیچ وقت این کار را نکرده بودم. برای همین تصمیم گرفتم از بالای چند پشت بام آن طرف تر ، برایش لباس ها را بی اندازم زیر پاهای کوچکش ، اما وقتی به پشت بام رسیدم هر چقدر سعی کردم لباس ها را از دور برایش بی اندازم باد شدیدی شروع به وزیدن می کرد و تمام لباس ها را دوباره در دستم می گذاشت. گویی باد نیز میخواست چیزیی را به من به فهماند.
ناگهان دیدم از جایش بلند شده است. و می خواهد برود لابد سر پناهی را برای خود پیدا بکند. من بدون آن که متوجه باشم چه کار می کنم به سرعت از پشت بام خارج شدم و خودم را به کوچه رساندم مردم همه ایستاده بودند و من را نگاه می کردند ، اما من نه برای مردم این کار را می کردم و نه برایم اهمیتی داشت آنان چه فکر می کنند. تنها می خواستم او را پیدا کنم.
از شانس من خیلی دور نشده بود و توانستم او را چند خانه آن طرف تر پیدا کنم. با وجود این که از آن بچه خیلی خجالت می کشیدم به شانه اش به آرامی ضربه زدم. و او تا برگشت من را نگاه کند هر قدر لباس در دست داشتم در دستان کوچکش قرار دادم.
او پرسید: این ها مال منه آقا؟
و من با سر جواب دادم بله...
و او نیز به نیت نگاه کردن به لباس ها سرش را پایین انداخت. چون قدش از من کوچک تر بود نمی توانستم در آن لحظه ماسکش را ببینم اما ناگهان وقتی صورتش را بلند کرد
داد زد:تو داری میخندی... ماسک تو دارد میخند
مردم همه دور ما جمع شدند و من که با تعجب داشتم مردم را نگاه می کردم به ماسک صورتم دست زدم که متوجه شدم بله لبان ماسک من دیگر لبانی پرچیده نیست اما تا دستانم را از روی ماسک برداشتم ماسک نیز به آرامی کنار رفت.
اما مردم قبل از آن که متوجه کنار رفتن ماسک من بشوند داشتند به هم اشاره می کردند که بله دیگر ماسک آن ها نیز دارد میخند همه آن ها وقتی به ماسک هایشان دست میزدند ماسک ها ناپدید می شدند. ناگهان شهر در خنده و شادی مسرور شد و همه با صدای بلند از شوق آزادی از دست ماسک ها ، نمی دانستند باید بگریند یا بخندند.
اما آن دختر بچه هنوز به ماسک صورتش که هنوز غمناک بود دست نزده بود. بروی زانو هایم نشستم و دو دستی شانه هایش را گرفتم خواستم به ماسک صورتش دست بزنم تا ماسک او نیز کنار رود اما وقتی دست زدم تاثیریی نداشت خودش هم گویی تعجب کرده بود ، حتی وقتی خودش هم از روی کنجکاوی به ماسک صورتش دست زد باز ماسک کنار نرفت.
ناگهان دل کوچک دختر به تنگ آمد و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن ، صدایش آن قدر پشت آن ماسک غمناک بود که همه مردم خنده ایشان متوقف شد و مات و مبهوت به آن دختر چشم دوختند. هرکسی چیزیی میگفت: کسی میگفت این همان شنل پوش است و کسی میگفت این دختر نفرین شده است.
و من در جواب با عصبانیت پاسخ داد: در حالی که او دختر بچه ای بود که در سوز سرما به فکر نجات جان عروسک چوبیش بود چگونه میشود او همان شنل پوش باشد. نه این نمیشود این عدالت نیست
ناگهان چشمانم به ماسکم افتاد که بروی زمین افتاده بود. ماسکم را برداشتم و به آن خیره شدم خیلی خوب میدانستم اگر باز آن ماسک را بزنم میتوانم آن را بردارم. برای همین ماسک را به صورتم زدم و در مقابل چشمان از حدقه بیرون در آمده مردم بند های چرمی اش را محکم در پست سرم بستم. حال به آن دختر گفتم نگران نباش حالا تنها نیستی و او نیز گریه اش را تمام کرد و من هم او را در آغوش گرفتم چون این تنها چیزیی بود که آن دختر کوچک در طلبش بود. دستش را گرفتم و به او گفتم با من بیا ما دیگر یک خانواده هستیم و جالب این جا بود که خانواده ام مخالفتی نکردند. آن شب تا در توان داشتم برای آن دختر قصه ها گفتم تا این که خوابش برد فردای آن روز وقتی بیرون آمدیم متوجه شدیم مردم هم ماسک هایشان را دوباره به صورت زده اند آنان فهمیده بودند چرا از دست اسارت ماسک ها نجات پیدا کرده بودند و برای این که با آن دختر بچه هم دردی بکنند. هیچ کدارم در روز ماسکش را کنار نمیزد.
اما هیچ کدام از این اتفاق ها باعث نشد بیماری من و سایر دوستانم بهبود یابد و من شب جمعه همان هفته وقتی به خواب رفتم دیگر چشمانم را باز نکردم و هیچ وقت هم شهر نتوانست دوباره رنگ های خود را بدست بیاورد اما حالا همه داشتند می خندید و دیگر احتیاجی به خرید و وانمود کردن نبود.
بعد از مرگ من و سایر دوستانم دیگر کسی به این بیماری مبتلا نشد و هر روز باران برای زنده کردن یاد ما جلو ورودی شهر ماسک هایی خندان به مسافران غریبه هدیه میداد. هرچند مسافرانی هم بودند از آنطرف خیابان از مرد شنل پوش ماسک های غمناک هدیه بگیرند. او کی بود؟
ساکو شجاعی
93



