ON MY OWN

و به نام گناه که ثابت میکند تو آدمی و او خدا

تحلیلی بر کتاب 1984 اثر جورج اورول

متاسفانه با نگاهی به جهان پیرامون خود، باید گفت: که این نه تنها خیالی تیره بیش نیست بلکه واقعیتی است که منجر شده در شبکه های مختلف مجازی، 1984 is now در تعریف کتاب و یا تعبیر جهان کنونی به جمله ای معروف تبدیل شود.

...


ادامه مطلب »

از کمر به پایین مجازی انقلابی

بهانه ای برای رها کردن خود از قفس تعصبات. و روشن شدن چشم ها به نور خیره کننده خورشید، میوه این گناه شیرین خواهد بود.
...


ادامه مطلب »

شب و تاریکی به ظاهر ابدی

زندگی آرامم چون بستر خشک رودخانه ای میماند که خاکش در خود هر روز از حسرت لمس نکردن دوباره آب، زیر نور کور کننده خورشید میسوزد و از نور به تاریکی شب پناه می آورد و چه عجب از این عظمت بی پایان جهانم که شب با همه ترس، تاریکی و سکوت به ظاهر ابدیش؛ آسمان را همانگونه که هست نشانم میدهد. بی هیچ نوری برای فریب دادن چشم هایم.

همه چیز یا سیاه است یا سایه ای خاکستری از سیاهی و اطرافم خالی از هر جنبنده ای، میزبان حشرات کوچکی است که مانند من از گرمی روز به سردی شب پناه آورده اند و این بهترین زمان برای نگاه کردن به جهان بالای سرم در غیاب رنگ آبی آسمانی است که گرچه وجود ندارد اما پرده از این نقطه های کوچک سفید ریبا برنمیدارد، تا با شماردنشان تا به هنگام پایان فراغ من از این بارانی که روزی خواهد آمد تا با آن غسل گناه گیرم؛ روزگار سر کنم.

و این خلوت و سکوت شانس این را به من میدهد؛ تا چون خادمی که به او لطفی از سوی خان شده باشد. کوچک ترین وزش نسیم و صدای پاهای کوچک موش و سوسک ها را بشنود و خیره به بیشمار چشمی که در آسمان به بشر میخندند من به آن ها نگاه کنم و سرد و بی روح تنها با حسی از اعجاب در خود مغموم یک پرسش باشم. و آن این که با این همه زیبای، باز مبهوت چه هستی خدا؟ بشر؟ همین زاده جدال خودت با شیطان؟ و به راستی الان او کجاست؟ خیلی وقت است که خبری ازش نگرفته ام... 

گوی چشمانم چنان آلوده به این چراغ های شده که ستاره ها را دیگر با چشم نمی توانم ببینم. مگر با رفتن در دل تاریکی که حتی او نیز باعث میشود بیش از پیش به این چراغ های نئون دار اهلی شوم. اهلی چیزی که هیچ چیز نیست و فرار از چیزی که همه چیز است. 

ساکو شجاعی
98.5.15


سرای هیمن موزه مفاخر فرهنگی هنری مهاباد


ادامه مطلب »

هیچستان

تهی از هر چیزی با سری سنگین رو به جلو، به قبله ای نامعلوم اما در عین شفافیت پوچی اش؛ زمان میبرتم. و بیش از هر زمان دیگری همه چیز را پوچ میبینم و از خود بخاطر اهلی شدنم به دست این هیچستان شاکی ام. هیچستانی که حال همه زندگی ام را گرفته؛ هیچستانی که هر روز و هر دم با هر کتاب، فیلم و یا جمله ای از معانی آزادی یا فرار از دیوارها من را با خود به دعوا میکشاند.

برزخی شده ام از سوال و پرسش های بی پایان. مناظره ای خشن و دادگاهی گاهی به لطافت خون که خداوندگار خان و خادم است. و در این بین در این محکمه مقدس قضات من سر یک چیز و آن هیچ بودنم متفق القولند. هیچ با آرزوی رسیدن به تهی جاویدان...

ساکو شجاعی

98.5.11


من و روباه، قصه امروز من سر جلسه تمرین

این همه در حالی بود که حین آمدن فهمیده بودم که حتی اندازه یک تک زنگ هم شارژ ندارم و همین چند دقیقه پیش، یعنی قبل دیدن این یک جفت چشم گرد درخشان زل زده به من، فهمیدم گوشیم بر اثر سرما شارژش تخلیه شده و به زودی خاموش میشود.

...


ادامه مطلب »

از علم تا علم کوه

و در آخر چنان عاشق پیشه، دیوانه وار برف­ها را از خود جارو می­کنند و تو را به درون خود می­کشاند تا با خاموش کردن زندگیت چراغ بزرگ هستی را پر سوزتر نشان دهد.

...


ادامه مطلب »

و زمانی که از آب صعود می کنید

انعکاس زیبای ماه بروی برف تازه باریده شده همه دره را روشن کرده بود و در آن تاریکی براستی که چه پارادوکس نامنظم اما زیبای از رنگ سفید دانه های کوچک برف و سیاهی سنگ های بزرگ سر بیرون زده از یخ تشکیل شده بود.

...


ادامه مطلب »

فاحشه ها، پیشمرگان آزادی

به مانند بیوه ای که در روستای کوچکی از خانه خود به در آورده شد و همان ها که فعل بر هرزگی اش گذاشتند لباسانش را دریدند و در آتش ساختی خود سوزاندند آن جوهره ناپاک و سپس همه روستایان محکوم به حسرت ابدی یک بار هم آغوشی دیگر با او شدند.

...


ادامه مطلب »

در آغوش ابلیس

سرکش چون خالقی که در بند مخلوق خویش است و آرام چون بنده ای که در آغوش ابلیس جان میسپارد، فرشته گان جسد بی جانش را به آتش خواهند سپرد و در نهایت خاکی خواهد شد؛ که از آن بذر گناه با پرتوی خورشید جوانه میدهد و زیر نور مهتاب به نیایش میپردازد. و روزه های خود را با بوسه های بر جسم باد میشکند و بویش سوار بر نسیم ابرهای پاک را باردار میکند و جزایش را با اشک های آسمان بر تن و صاقه های خود خواهد چشید و همراه با آن محکوم به بزرگ تر شدنی اجباری خواهد شد. چنان که از اجساد پوسیده در لابه لای ریشه های خود بر شاخه هایش میوه های شیرین و زیبا سنگینی خواهد کرد و آن را بار دگر انسان ها خواهند چشید و آن را با مکیدن باد و لمس شهوانگیز خاک باز خواهند داد و این چرخش بی پایان پارادوکس است. چرخشی را که چرخش از چرخیدن هیچ گاه باز نخواهد ایستاد و خدا را نیز چون همستر سوار بر خود خواهد کرد و ابلیس را تنها از برای یک فریب طعام خواهد داد.

گرچه این ها همه کلماتی بیش چیزی نیستند و زندگی را فقط با زندگی کردن و گم شدن در میان اجساد وقتی همه چیز را به فراموشی سپرده ایی، میشود فهمید. آری مرگی خاموش زیر اجسادی بی پایان زمانی که خود نیز نمیدانی این خاکی از جنس تنت نیست که در آن دفن شده ایی.

برای مردمانی که باید با آنان با استعاره حرف زد تا بفهمند، چگونه میتوان ترجمه کرد اشعار عاشقانه و یا از خدا از آنان شنید؟

ساکو شجاعی

98.2.4


صفحه قبل1...56789...19صفحه بعد

All About Me :)

خان و خادم دیدم و مخلوق خالق ندیدم.
خاتون و خواجه دیدم و خالق مخلوق ندیدم.
اما هرچه را که ندیدم در چشمان کور عالم دیدم.
......................................
بر احساس ضرب خورده ام و سوار بر جسم باکره ام
میتازم از این قیل و قال تنهایی به سوی بیابانی نمادین
که هرچند دخترانش از خاک اند و خار اما می ارزند به صد گلبرگ و رنگ دختران خزان
-Sako-

Join Us

Join us in YouTube Join us in Telegram

documentary

    مستند سرای هیمن


    مستند سرگذشت محمد اوراز
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران