روی فرشی غرق در خون، زیر این منبر سراینده اعظم، شانه به شانه این مردم مسکوت به انتظار چه نشسته ام نمیدانم؟
و یا مانده ام برای چه تقلا میکنم و سینه را از جزر و مد بی پایان هوا در سینه رها نمیکنم و در پی چه میدوم.
و در عجبم با تمام این تاریکی به ظاهر ابدی برای چه به این جهان دلبسته ام؟
از برای چه کرم از تاریخ، کورم به حقایق و لالم بر وجدان؛ این خاموشی اگر رضا به سلاخی دیگران است آیا روزی سرسپردگی دیگران به ذبح من نخواهد بود؟ و باز پرسش های پایان ناپذیری مانند مجادله ای که به سفسته خواهد انجامید؛ ذهنم را به خود درگیر میکند تا مانند قاضی تاب از قضاوت نهایی خود یا دیگری هیچگاه رستگار نشوم.
در این بین فقط میدانم اگر روزی بمیرم، دلم برای این دنیای بی رحم (اما زیبا) و ساکنان دوست داشتنی اش تنگ خواهد شد
ساکو شجاعی
98.8.6
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 01 اسفند 1398 |

آری سرورم همه ما
سرهای متحرکی هستیم که مقرر است
روزی بر پایه منبرت بریده شویم
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 01 اسفند 1398 |

جای خوشایند
در عالم خیال
وسط برزخ
برای فرار از این دوزخ
از ترس بهشت
چندی است به انتظار نشسته ام
تا با غریق در چشمانت
از این حریق بی پایان فراغ
رستگار شوم
خیره ام به این سکوت
و لبانت زیر این ردای خاموش
چه بیرحمانه بر من میتازد از عشق
و هنگامی که تاریکی بر زندگی حکم میراند
من را چه باک از آن
وقتی در آغوش تو
مرگ بر هستیم فعل گمارده باشد؟
دیگر چه باک از مرگ یا زندگی؟
هرچه هست این بار جنازه بی جان من هاست
که چون به زیر چتر عشق در آمده باشند
از این فراز و فرود نفس در سینه آرام اند
ساکو شجاعی
98.7.30
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 01 اسفند 1398 |

لە ژێر قورســــــای نەزانـــــی گـــەورەکـانم
بە زامــــــوو،خوێـــــــنـە هەردی شــەڵاڵانم
چاو بە فرمێـــــسـکی ئاســــۆی نیــشتمانم
بە جەســــــتە لاواز،ڕووتـــــــەی کـــزوڵانم
بــێ پێــــــــڵاو دەپێـــــوم هەنـــگـاوەکانم
دەبیـــــــنمەوە شاخ و پێــــــشمـەرگــەکانم
دایــــــکانی ڕەشپــــــوشـو چاو بە گــریانم
گەرچـــی کەڕم لە دەنــــگ قاقای ئاغەکـان
ئەگـەر کوێـــرم لە ڕووت لەشـــی لاوەکـان
بەڵام پــڕم لە ئێشــــــوو دەردوو نوقــسان
بە بوونـی تەرمـــی بـێ گیــــانی ڕۆڵـەکان
کون کونە جەرگــــم لە بێـــــدەنگی زەمان
لە ژێــر هەورە ڕەشـەی بەختـــی هەژاران
ئاسایـــــە مردن،تـــۆش بزانـــــــە قـوربان
گوێچکەی کەڕوو،دەستی بـــێ دەستـەڵاتم
دەردەداروو، ڕووخــــــاوو، کشـــــوو مـاتم
بە ماندویـــــــــی و بێ ئاگــــــــای،هاوکاتم
تەنانەت بو بێ دەنــــــگی لە دایــــک هاتم
بەڵام قــــەت نابـــــەزێ ئــــــــاڵای خـەباتم
کوردستــــــانم! هەر تۆی بیـــر و ئـــــاواتم
نابــــــێ بە چوار، هـەر دانێــــــــــکه وڵاتم
فرمیسک & ساکو شجاعی
98.8.24
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 01 اسفند 1398 |
داخل یک پرانتز به وسعت جهان، بوسه بر لبان هم، ایستاده بر تلی از آوار، نظاره کن تولد دوباره بشر از خاکستر جنگ پس از فروپاشی جهان، با سیراب شدن خاک از خون
بهای کوچک برای اشک بچه های جنگ، مادران سیاه پوش و پوتین و سلاح های مدفون.
و در آخر بخوان به نام بشر، این زاده جدال ابلیس و الله از سرود زندگی، پس پایان آن.
ساکو شجاعی
98.8.12
نوشته شده توسط inmyown در چهارشنبه 30 بهمن 1398 |

در حقیقت مردانگی مرد و زنانگی زن هردو به هم تنیده شده اند و رهای هیچ کدام از آن ها به تنهای کافی نیست. و شاید زن وقتی از این قفس طلای رها شود که مرد نیز همسو با آن از این تعاریفی که جامعه به آن ها خورانده است رهای یایند.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در جمعه 10 آبان 1398 |

با تکیه بر عرش خدا رستاخیز را برای مردمانم بیاورم تا چون مرزی لاعلاج خشم هزاران ساله خود را از کوه ها فرود آورند و جهان را با آن برای همیشه خاموش کنند.
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 09 آبان 1398 |
چه سرنوشت مشابهی بین من و توله سگی که در چند متری از آسایشگاه سربازیمان سر بر بالین سرد کاشی های سرویس بهداشتی، از ترس سرما گذاشته است وجود دارد.
برای من جهان به وسعت تمام آن چیزی است که تا به حال دیده و یا فهمیده ام و برای او جهان به پهنای تمام آن چیزی است که از آن خبر دارد؛ جهانی به وسعت یک پادگان. از در دژبانی تا آن سوی تپه ها و برجک نگهبانی.
او به مانند من در جهانی نفس میکشد که هم نسل هایش در آن سوی کره خاکی شب هنگام پتو سرشان کشیده میشود و نازشان نازداری دارد و من عکس تمام هم جنس هایم در آن سوی جهان، در خود مغموم گذشته ای هستم که به چی گذشت؟ و در ترس آینده ای نامعلوم الحالم. و حالی با نداستن این که به چه دارد میگذرد؟
هنوز گرچه توله ای بیش نیست ولی نه مادری دارد و نه پدری انگار فقط باید به دنیا می آمد و مابقیش دیگر اهمیتی ندارد و براستی این برای من دنیای من چقدر آشناست. بچه های سقط شده و یا فرزندی از یک شخص ثالث، یک زوج خوشبخت.
سرشت این توله سگ وفاداری است اما بجز اخم و تخم ایمان داران، ترس و جیغ دختران و سنگ پراکنی پسر بچه ها و بعضا ناز و نوازش های دختر بچه ها که هربار با داد و فغان مادرانشان برای نجات از نجسات سر میدهند به پایان میرسد و چیز دیگری نصیبش نمی شود و هر بار می ماند سگی و وفاداری زخم خوردش که در نهایت و هنگام پیری به بی اهمیتی مبدل خواهد گشت.
گاهی وقتها زندگی گویا به مانند خاکی است که هر چقدر هم که آبش بدی و مهمان خورشیدش کنی باز گلی از آن نمیروید. انگار هر بار باید رهگذری پیدا شود؛ که بر آن پا بگذارد و خاکت را پاکوب کند...
ساکو شجاعی
98.6.28
نوشته شده توسط inmyown در دوشنبه 06 آبان 1398 |

پاک کردن واقعیت به دست ابزار کلمه ی بی معنی ادامه تحصیل در هرزه خانه های یک شهر غریب
...
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط inmyown در شنبه 27 مهر 1398 |
در نقطه ای تاریک رو به سوی خورشیدی مجسم حرکت میکنم که نمیدانم کجاست. و زمین زیرپایم گرچه سنگ است و خاک. دریایی خونین میبینم؛ بهای برای رسیدن به سرزمینی سبز و صلح سفیدی که جز همان خورشید، چیزی آن را خدشه دار نمیکند.
و در انتها بر روی قله ها اگرچه تنها بودم. اما صدای سایه های بسیاری را پشت سرم شنیدم که داشتند پچ پچ میکردند.
و این زمانی بود که نوشتم.
نوشتم از چیزهای که هیچ وقت نفهمیدم. و این تاوان گناه من بود؛ که مانند همیشه نوای ضعیف پیرهرزه گرد زمان، صدایم میزند: خوب که چه؟ وقتی روزی همه این ها فراموش شوند. و همه چیز روزی دفن شود؟ تو را حتی وارثانت هم نخواهند شناخت. و از تو چیزی از یک اسم و تاریخ ولادت و وفات هم نخواهند ماند؟
در این جهان پارادوکسی وار همه نقطه ای مشترک داریم و آن ماندن یا رفتن است؟ سردردی همیشه گی از چه چیز خوب یا بد بودن؟ و البته که هیچ وقت فارغ التحصیل نخواهم شد؛ تا وقتی نتوانم کلمات ساده ای مانند درست و غلط را تعریف کنم. به راستی کدامینشان خیر و دیگری شر است؟ آیا میشود هر دو یکی باشند یا یکی از آن ها هر دوی این ها باشند؟
ساکو شجاعی
98.5.20
نوشته شده توسط inmyown در یکشنبه 20 مرداد 1398 |