پارادوکس

این صدا، صدای آشنای دستگاهی است که در زمان پیری و هنگام مرگ سمفونی خود را بر تو خواهد خواند، قلبی که دیگر حاضر به کشیدن این همه حقارت و شریک جرم بودن در تولید بی حد و حصر تو در لجن نیست خود ارکستر این آهنگ خواهد بود.
...
ادامه مطلب »

این صدا، صدای آشنای دستگاهی است که در زمان پیری و هنگام مرگ سمفونی خود را بر تو خواهد خواند، قلبی که دیگر حاضر به کشیدن این همه حقارت و شریک جرم بودن در تولید بی حد و حصر تو در لجن نیست خود ارکستر این آهنگ خواهد بود.
...
کجا روم، به که گویم، با که حرف زنم، از چه برایش بگویم و از کجا به کجا با او برسم تا بفهمد و بفهماند و خود نیز بیاموزم و بدانم چه شد و چه کردند و چه روی داد هر آنچه را که نمی بایست روی میداد.
و جهان همان فیلم کمدی تکراری، مسکوت از برای دفاع ز یک کافر؛ آری من یک عدد کافر بی دین هستم که اعتقادات شخصی مذهبیم را باورهای سیاسیم می سنجند!
کسی که ناخواسته سوار بر بالین باد بی آنکه بداند و بخواهد و بفهمد و انتخاب کند در بستری چشم گشود که هر وجب از خاک آن اگر خار و خاک نبود سنگ بود و خونی که بر آن خشک شده بود. سنگهای که با خون آبیاری شده و بزرگ شده بودند و بوی خاک پس از بارش خون و صبحی با طلوع سرخ که هر بار با دیدن نور ماه خاکستری، که از پشت شهر سر بیرون می آورد به اتمام می رسید همه آن جهانی بود که من در آن چشم گشودم چرا که من یک عدد کافر بی دین بودم که اعتقادات سیاسیم را باورهای شخصی مذهبیم می سنجد.
و آری اکنون که هر دوی قاتل و مقتول در زیر این خاک تشنه به خون آرامیده اند؛ هستند هنوز چشمانی که تر و دل های که خون اند اما نه از داغ دل جنایات و مکافات چشیده، بلکه از فراموش شدن تاریخی که هر برگ آن را با خون خود نوشته ایم توسط جوان های که حال همانی هستند که روزی آنان بودند.
بیا این یک روز را راجب به چیزهای که دوست داریم و به آن نرسیدم سخن نگویم؛ بلکه از چیزهای که بودیم و از ما گرفتن حرف بزنیم چیزهای که همیشه از ما گرفته اند...
ساکو شجاعی
97/5/28
و امشب من در برزخ افکارم مانده ام که آیا این خواست خدا بود یا مجموع داده های تصادفی کاعنات که اینچنین به هم بافته شده اند که زنی پاک دامن و ناتوان از حرکت هیچ که می ماند و هر روز بداقبالی به سراغش می آید، حال خانه کوچکی نیز دارد که چراغش برای همیشه خاموش شده است.
اگر این خواست خدا بود؟ پس این چه پروردگار بزرگ و مهربان تر از مادریست است که چنین سر جنگ دارد با پیرزنی فرتوت که همه زندگی اش دستان همسرش بود و انتظارهای برگشتش و این چگونه خودای کردنی است که به مانند کسانی که مازوخیسم دارند، دلبستگان خود را آزا میدهد؟
اگر چنین است شاید بتوان این چنین نیز نگریست که انسان گرچه پیر یا ناتوان باشد اما باز برابری میکند با تمام آنچه که خدا خود را خودا میخواند؟ و در این صورت چه چیز است که به انسان هویت میدهد و او را آدم میکند اگر تن رنجور، یاور و گذر عمرش اش نیست؟
اما دیگر چه اهمیتی می دهد چه را چه تفسیر کنم؟ وقتی دیشب یک نفر مرد و خانه ای که چراغش برای همیشه خاموش شد؟ و من هنوز در عالم برزخ به آسمان شب مینگرم که خدا کجای این همه ستاره، خاموش مانده است.
ساکو شجاعی
97/6/3
احساس به ترد شدنی اجباری اما بدون قصد از کسانی که بخاطر آنان فرصت های متعدد آشنای با دیگران را از دست دادم و همچنان یک سوال تکراری در سرم که آیا مقصر منم؟
و حال بازگشت به خانه، به همان چرخه بی پایان و کسل کننده زندگی از خیابان های که ویترینی برا عرض اندام هرزگان مختلفی از جنسی و جسمی تا فکری از داخل شهرهای کثیف با بنرهای زیبا و رد شدن از سینماهای بدون مخاطب و صف های طویل ورودی متروهای شهر است.
بازگشت به همه آن چیزی که در عین حال که از آن متنفری اما بدان بسیار دل بسته ای و ترک کردن و رها کردن مکانی که تو تنها در آن هویت و معنا پیدا خواهی کرد؛ مکانی که گرچه در آن بسیار سختی خواهی کشید، اما همان چیزیست که در همه این مدت خواسته یا ناخواسته منتظر آن بودی. آری چالش چالش چالش... همان چیزیست که انسان در آن هویت پیدا میکند وگرنه گوسفندها و سگ های ولگرد بسیار از ما بهتر بلدند تولید مثل و غذا پیدا کردن از زیر سنگ یا خوابیدن زیر برف و باران را حتی گاهی زندگی با پا یا دستی چلاق را مگه نه؟
در کنار همه اینها چیز دیگری هم هست و آن جوهره وجود ارتباط بود.
زبــــــــــــــــان و جسارت
زبان برای ارتباط و جسارت برای دوستی
انگار باید برای یک کوهنورد خوب بودن زبان بلد بود و در آخر این که این دوستی ها چه زیبا هستند؛ شاید علیت همه جنگ ها و معلولیت همه بقربانیانش هم به سبب ندانستن همدیگر بوده اند، عدم شناخت از هم و در نهایت نبود رفاقت های از جنس قاره های مختلف.
و اما پسر ببین باز هم غروب شد، پس چرا این همه گفتی این تمام نمی شود وقتی شد؟
گزارش ارسالی من برای نهمین اردوی آموزشی، آمادگی و انتخابی تیم ملی امید 96
ساکو شجاعی 1397/6/5
کوه ها دریده می شوند و از میان، درون و برون آن جاده ها لانه می سازند و میزبان مهمانانی چون ما خواهند شد که بی پرواتر از شبان و قصاب از آنان عبور خواهیم کرد. بی آنکه کمی درباب آن کوه فلک برگشته و خاک کثیف آن که روزی فرش زیر پای نیاکانمان بوده و شاید معبر گاه عوام و چراگاه و زمین کشتاشان بوده را مدتی به تامل بپردازیم
دیگر نه سقراط و نه بقراط ارسطو و افلاطون هستند تا خدا و خدایانی را بیافرینند و آدمیان را بترسانند و نه آن 6 وزیر و آن پادشاه مزدان که آهورا بود و نیک سرشت. حال دیگر برای هیچ صیاح و بازرگانی چون مارکو پولو و ناصر خسرو و... در دروازه های شهرهای عجیب و فرهنگ مردم و لباس و غذایشان تازگی ندارد. چه که در تمام دروازه ها را سوار بر قاطر کردند و قاطر را سوار کشتی کردند و کشتی را بار قطار کردند و قطار را بار سفینه های فضایی ساختند و در آسمان لاینتهی به دور انداختند.
و تنها جای آنان را ورق پارهای قانون های شهری پرکردند و فلسفه را حرف آخر خود قرار دادند. غافل از آن که هیچ قراردادی فسخ نمیشد مگر با دادن خسارت به طرف قرار داد.
اما از اینها گذشته وقتی از خیابان، پرندگان مهمان ناخوانده را میبینم که چگونه در فاضلاب های شهری روان در رودخانه خشکیده شهر، به رقص و پایکوبی مشغولند دلم به حالشان می سوزد. و تازه در آن حال است که صدای چه چه و خنده های بلند دسته بزرگ دیگری از همان پرندگان را بر بالای سرم می شنوم که گویی آن هایند که دل به حالم می سوزانند و به من می خندند. گویی که تمام آن زرق و برق شهری و تمام آن چراغ های کوچک و رنگارنگ ما را هیچ یک به زیبایی نور ماه در آسمان و انعکاس زیبای مهتابش بر تن آرام گرفته آب، تعویض نمی کنند. انگار که شب برای آنان فرصتی برای نگاه کردن به نور خورشیدی است که در روز آنقدر مغرور است که پرده بر زیبایی خود نمی گیرد...
اما این امر برای ما میسر نیست، چراکه باید مشغول نگارش انشای ((هر درخت بالی است از بال های فرشتگان)) باشیم و فردای آن تنه های بیشتری از درختان را برای نوشتن ادامه متن قطع کنیم. و هر روز به مناسبت های مختلفی چون روز درخت کاری و... بنرهای عریضی چاپ و فردا راهی زباله خانه ها کنیم. شاید بهتر باشد چند سال آینده وقتی به کوه می رویم با خود از خانه گل بیاوریم و از دور به تماشای آن، به به و چه چه بگویم.
ساکو شجاعی
در این حیوان پست به دنبال ترانه، نوا، اهنگی، هستم، که بتوانم آن روح پلیدم را ارضا کند که به ناگاه انچه در پیشش حیران می گشتم، آسان تر از آسانی به اغوشم می ایید و ارام در گوشم چنین نجوا می کند:
ارام بمان ارام بمان.
که به ناگاه شروع به شیون و زاری می کند و با تمام وجود فریادی از بر قلبم خواهد آورد. فریادی که سینه ام را خواهد گشود و از گلویم بیرون می جهد. فریادهایی بی انتها بلند و خشمگینانه که هنوز چند از آن نگذشته، گوش جهانیان را کر، خدارا گریان، کوه ها برچیده و آب اقیانوس ها در خود خواهند سوزاند.
اری این پایانی برای آغاز دیگریست. اما چندی طول نمی کشد که خدا از عرش به فرش خواهد آمد لباس هایش پاره شده و سندل های خوشکلش را به پا ندارد سعی می کند با آن دمبه بزرگ بدود اما این کار برای او بسی دشوار است. از بی تابی خون گریه می کند و من همچنان دارم فریاد می زنم تا از انچه در من می گذرد تهی شوم اخرسر، به نزدیکی من می رسد از دهانش بوی شراب می شنوم چشمانش سرخ شده گویی دیشب خوب نخوابیده، گردنش همه کبود و تیره شده است و خیس عرقست اما باز دارد گریه می کند گویی می خواهد با اشک هایش غسل بگیرد. مرا ب آغوش خود می کشاند و پس سال ها دست بر سرم می کشد خیلی وقت است جایش را خالی می پنداشتم اما اکنون اینجاست کنار منی که دیگر در این همه نیاز، نیازی ب او ندارم
حال گویی قلبم به این هم راضی نباشد تمام بدنم را از داخل می سوزاند دست ها و پاهایم اتش گرفته اما دردی از آنان حس نمیکنم آنچنان در خود مشغول سوختن هستم که آتشی ک مرا احاطه کرده در مقابلش هیچ است. فریاد هایم را بلند تر خواهم کرد این بار خدا نیز طاقت نمی اورد و گوش هایش را می گیرد اما به یکباره از همه چیز تهی می شوم بر زانوانم تکیه می دهم دیگر فریاد نمیرنم اما همچنان دستانم میسوزند خیره ب دستانم پس از ارامشی وصف ناشدنی در سکوتی عمیق گم شده ام و او نیز نگاهم می کند و در چشمانش شراره تعجب که شراره میزند. گویی خود در انچه خلق کرده در شگفت است اما اری این منم بشر زاده جدال ابلیس و الله ...
ساکو شجاعی
آنچه درون مایه تمام پیامبران و انقلاب ها بود تنها یادآوریی چیزکی ساده ای بود که من و تورا به ما تبدیل گرداند آری عزیزم چرا باید نماز بخوانی مگر برای دور شدن از تمام تنبلی های خودت برای رسیدن به کمالی جاودانه از خودت؟ دنیای مان اما حال چیز دیگریست آزادی حال تنها به بالا بردن دامن هاست و مسابقات دختران شایسته جهان، اما از دید چه کسی؟ نمیدانم بگذار این ادمک ها چون مگس های سرویس بهداشتی مساجد بی هوا در هوا به هر سو جست و خیز کنند الا مسیری که به بیرون ختم میشود. دوست من لطفا بی زحمت کمی عوضی باش این تنها چیزیی است که میتوانم به تو نصیحت کنم لطفا کمی دیگر ادم نباش آخر میدانی ادم های امروز و انها که عوضی نیستند تنها مغزهایشان را در زیر شکم هایشان قرار داده اند و پول مکتب اول و اخرشان شده اری بیایید همه عوضی باشیم عوضی هایی که مانند گران مغز ها با دل ها بازی نمیکنند خون یتیم و پیرزن نمینوشند.

#مەستوورەی_ئەردەڵان
تا چە ڕادەیەک هەوڵ ژنی#شاعیر #نووسەر #فەیلەسووف و #مێژوو ناس نەتەوەی کورد دەناسی؟
به من اندکی زمان بده، راستش افکارم پریشان تر از دیروز در فکر جهنم می سوزد و قلبم به هوای بهشت می تپد!!!
.........
دستان کوچک و حقیرت را به من بده... نمی دانم می خواهم شان چکار شاید هدیه خدا در قلبم با نوزاشت به سوزاندنم بپردازد و تو را به تسخیر دستان در هم زنجیر بافته ام درآورد.
و شاید هم آنقدر محو نگاه چشمانت شدم که دیگر خدا را از یاد ببرم و عشق او به یک باره در مقابل عشق تو به زانو دربیایید... اما یقینا" پایان خوشی نخواهد داشت...
همه از من یا می ترسند یا فراری هستند آنهایی هم که هستند چشمانشان به جیب های خالیم دوخته شده
در حالیکە فراموش کردیم مرگ جزوی از زندگی است.
چند تکه موی سیاه از زیر مقنعه ای که هر بار جلو روی من درش می اوری و در مقابل آینه اتاقم موهایت را شانه میکنی...
عشق، خون، سکس، هوس، مرگ و زندگی چیز هایی است که هیچ وقت در جلو روی تو حاضر به مبارزه نخواهند شد تا زمانی که آن چشمان محصور و آن صدای لطیف را داری...
ناصر شجاعی (ساکۆ)
