نقطه چین...

اخ... خدایا باز شب شد، و دلم هوای نوشتن چرک نویس های محکوم به سیاهی گرفته است!
خدایا میدانم کاش رو کاشتن اما سبز نشد. آری میدانم، اما این راه، یک راه تکراری برای امتحان دوباره منی منه، امتحانی که همیشه من را فریب خودش میده!
اره دردناکه وقتی میدانی فریبی بیش نیستی، اما باز محکومی به زندگی اخر باز فریب میخوری و دل به دلخوشی های اندک خوش میکنی.
خدایا بزرگی و کرمت را شکر که چه روسو بود چه میلاد، چه در گذشته های دور نزدیک یا درحال دورتر از فردا، باز همان صفحه امتحان و همان جواب تکراری است.
تنها میتوانم بگویم برایم مهم نیست چه هستی، خدای محمدی یا عیسی، من کاری ندارم به حرف های مرلین یا همه آن ادم بزرگ ها، من کاری ندارم دانیکن چه میگوید. آری من کاری ندارم چی به چیه، فقط میدانم چه فضایی باشی چه بد چه خوب چه ادم یا نه میدانم تا وقتی برای تو سجده کنم. ارومم و خیلی پشتم بهت گرم است. اری بزگذار من را به حال خودم بزار آن چیز یه چیز تو خالی باشه مهم نیست مهم اینه تا وقتی فکرم باهاته دلم قرصه که یکی هوام را دارد.
اره برادر، بزار حقیقت زندگی من به یه دروغ گره بخورد. لااقل من با امید زندگی میکنم دلم به این خوش است که برای خودم هیچی نخواستم و نمیخوام چون یکی هست که اون بالا پول رو پهن میدونه :)
اییی... خدایا بزرگیت رو شکر که توانستم در کودکی هایم یه کم بخندم و هوا را باصدای پاک کودکی هایم پر کنم
اره، شاید بهتر باشد بهترین کاری که انجام بدم چند بچه به دنیا بیارم و وقتی خواستن بزرگ بشن بکشم اره بکش که این دنیا فقط یه نیرنگ بزرگ است.
ای کاش بشه رستاگر شد
ولی... رستگاری یعنی چه؟



