به نام گناه که ثابت میکند تو آدمی و او خدا...

به نام گناه که ثابت میکند تو آدمی و او خدا...
به خام خالقی که بخشنده بود، چون بندگانش محکومند به گناه و مهربان، چراکه به دل هایشان آگاه است .
ای آنکه از روی هیچ روی به من آوردی تا برای اندکی اوقاتت را با چرت و پرت های من خراب کنی. کافی است بدانی من نیز چون تو و همه آن های دگرم و فرقی مابین و تو آن های دیگر را ندارم در حقیقت این حقیقت که زندگی تو هرانقدر فرازو نشیب بیشتر داشته باشد. بیش از پیش همانند دیگران خواهی بود درد آور است.
.ما دستانت را به من بده و با من به دنیای من بیا، دگر در آن سرزمین هیچ کس بخاطر هیچ بازخواست نمی شود. همه چیز سخن میگویند و همه خدای خود اند. و تو در آن تنهای نظاره گری بیش نیستی.
بخوان ولی چیزی نگو...
بگذار با تو صادق باشم راستش هیچ از آن تاریکی مطلق و نه آن همه حشرات موزی و نه هیچ کدام از تنهایی هایم در قبر سرد و بی روح دل نگران نیستم جز آن که جهنمی برای خود ساخته باشم از دستان خودم. برای آن که در آن مدفون است.
آه که چقدر دردناک است وقتی بدست وژدان خود شکنجه شوی و به خود بیش از دیگران جواب پس بدهی.
با من بمان از توچه پنهان که آری میترسم دستم را رها کنی و در این آشفته بازار خود چه راحت گم شوم مرا به حال خودم مگذار که جهنم همان است که من در آن میسوزم.
کاش روزی فرا برسد که بتواند حساب تمام بدهی های خودم را بپردازم. اما تا آن روز باید زندگی کرد چراکه محکوم هستیم به زندگی در کات و ساتی که هیچ برایش آماده نبودم.
دستم را رها نکن من هنوز همان کودک خرد سالم....



