آخرین روز، آخرین دیدارمان...

نمیدانم مدتی است چه شده، دیگر قلمم قلبم را یاری نمیکند، نمیدانم باید از چه بنویسم ویا انچه را که میدانم چگونه بنویسم، تنها میخوام بنویسم....
اما آخر از چه بنویسم مگر من چه دارم که از آن بخواهم بنویسم، خداوکیلی خدا هم عجب چیزیی است وقتی میگویی احساس در من مرده فردای آن شخصی میرسد و قلبت را به هزار راه خواهد فرستاد و وقتی کار به جایی رسید که آن عشق زمینی از عشق خدایی پیشی گرفت. خدا خود جلو میاید و همه چیز را بسیج میکند تا به معشوقت نرسی... شاید بخاطر همین است که مادرم میگوید اگر لیلی و مجنون به هم میرسیدند دنیا نابود میشد.
واقعا حالم را میبنی حتی دیگر چند سطر ساده را هم نمیتوانم درست بنویسم ای کاش روزی میرسید که دیگر روز نبود شهر آدم بزرگ ها هم نبود فقط کوه میبود و گیتاری و نور سرد و زیبای ماه آخر این تنها را دیدن آن همه عشق خدایی است.
نوشته شده توسط inmyown در پنجشنبه 19 آذر 1394 |
ارسال نظر(1)



