دانلود آهنگ For All Seasons & The Storm از Yanni

ادامه مطلب »


جهان تاریک را که ترک گفتم؛ به امید خورشید بود. که چه فهمیدم خود آفریننده سیاهی است.
در یک دستم تفنگ بود و در دست دیگر پلاک های خونی که صاحبانشان را نمیشناختم اما روی دوشم سنگینی شان را همیشه کول میکردم.
من یک انسان از دیار خاکم. از دیار بلندی های بی کرانی که هستی ام مدیون چشمه سارانی است که در نهایت خونم را چون یک هیولا میمکند و چشمانم گرچه هیچ گاه در کاسه های خود نبودند اما فراتر از خورشید به جستوجوی رفیق های مرده ام زمین را میکاود. نوای لالای های شبانه کودکی ام صدای گوش خراش سقوط ستاره ها بود و نوازش هایم قطره چکان های مرده ای بود که از خون خود بر روی صورتم هر بار باریدن میگرفتند و گرچه در اطرافم کسی جز یک من و دیگری خیانت کار نیست. اما هیچ گاه بعد از قتل، تمام نشدم و چون بازی ای بیرحم هر بار خاکی پوشان دیگری که کولیجه هایشان خاک بود. سر بر زمین میبرند و باز پشت سر آن دیگری به دنبال خون خواهی یا می کشد یا کشته می شد.
اینجا عشق تفنگی است که به دستانم مهر شده اند و هوس لیوان آبی است که هر بار با دست مینوشم.
ساکو شجاعی
٩٩.٨.٢

سوار بر تخت خواب سفید پوش کلک مانندم بر روی اقیانوس بی کران هستی رها از هر راهی به سوی باد میروم.
هر روزم را با نوای باد و لمس خورشید و شب را زیر سایه تاریک آن، در این همه انزوای زیبا به سر میبرم.
در این بین جلوه ای ویژه از رقص ستاره گانی که هر شب به بزم و رزم مشغول اند سرگرمم خواهند کرد.
در این آبادی که همش به وسعت یک من است. بروی این آب های پر از شکارچی در هم آغوشی با خود هوس را هر بار سر میبرم و عشق را به دار می اندازم و هر چه هست را هر روز به فراموشی خواهم سپرد و شب هنگام در خواب بعد از دیدن عشق بازی ستاره ها دوباره به یاد خواهم آورد.
این همه جهان بزرگی است که در آنم و از درکش نیز عاجز.
ساکو شجاعی
٩٩.٨.٢

در این سرآغاز طولانی برای اتمام همه راهی را که فکر می کردم درست آمده ام تن به خاک خواهم داد
رنگ واقعی عشق و زندگی؛ بازگشت به چرخه بی پایان و عجیب هستی.
...



از وقتی نشستم و از عشق حرف زدم. شعر گفتم و داستان سرودم. از همان موقع که به بهانه تو در من جنگلی از عشق پدیدار گشت و آب به آبشارها پیوست و قطرات به دریا پیوستند و شن در طلب رقص بر پیکر تو در من شروع به لولیدن کرد.
دانستم متهم ردیف اول جنایت بسیاری ام. شریک در به قتل رساندنت، آواره و انفال های زیادی که با من انجام پذیرفت.
قاصب قصاب خانه ای هستم که قصابش را نمیشناسم و با این حال به کشتارت هروز با خنجری به بزرگی تاریخ با دستانی خونی و پیش بند چرمی از جنس کفن های که پاره کردم مشغولم.
خود نداسته با هر بوسه که در افکارم بر لبانت زدم و یا تمام آغوشی های که در انزوایم با تو تجسم کردم خنجری بر کودکی خردسال فرود آوردم.
موسی ای بودم که در پی عشقم به خضر، بچه های زیادی را کشت و مردمان بسیاری را برای اجابت تو؛ در کشتی های که فاتحشان بودم غرقاند.
من شریک جرم سکوتم؛ بزرگ ترین گناه و تنها علت معلول، برای چرای خونین بودن تنها لباسی که همیشه به تن دارم.
ساکو شجاعی
99.5.26

اما در کجای این اذهان در بند عقده های جنسی و دل های حریص می شود؛ نهالی از آنچه بر گذشته گان دیروز رخ داده است را به جهت جلوگیری از معلول علیت های یک ملت که دست به خون بسیاری آلوده کرده است کاشت؟
...
غرق صدای هستم که تا حالا نشنیده ام
اما در اوج تاریکی دامنه های دور دست
با دیدن هر چراغ
خاموشیشان را میشنوم
زندگی های را که دیگر خدا هم به یاد ندارد
از جلوی دیدگانم میگذرد
کسی سراغی از چراغ های سوخته دیروز نمیگیرد
در حالی من حاصل همانی هستم که دیگر نیست
و این با لمس هر سنگ
دیدن گیاهی یا چشیدن صدای باد و لمس آب
به اغوش گذشته میبرتم تا به جهان مستقبلی که نمیشناسم کوچم دهند
فریاد های بیشمار
اشک و زجه های خفه شده
و جمجمه های که همیشه لبخند میزنند
صدای این روزهای من حتی در واپسین ساعات روز نیز سکوتی است
غرق در همه ای بی پایان زندگی
99.3.3
زیر سایە باران و خیس از صدای شرشر آن روی سقف فلزی اتاق، در آغوش تختی کهنە و در میان گوری از لحاف، بە یاد شب های هستم کە بی تو چگونە گذشت؟
و گرچە بە یاد ندارم اما روی آنان است کە در آغوش آفتاب ابر گرفته شب آرام و بی رحمانه، درانتهای این شب تار بە ظاهر مسکوت مهمان غوغای تولد پس از توام.
چون جلق و ولق چوبی خیس در میان خاکستری گر گرفته یا قطره کوچکی از باران بە هنگام فرود روی گیسوانت...
99.1.11