ON MY OWN

و به نام گناه که ثابت میکند تو آدمی و او خدا

متن آهنگ قصه برگ و باد ( خدا ) از راما

 


قصه برگ و باد ( خدا )

 آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
 
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا

 یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم

 آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دار

 وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره

 به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

 با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم

 ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

 برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

 غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

  باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟

 با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

 سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

 ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد

 به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد

 برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود

 هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...

 


All About Me :)

خان و خادم دیدم و مخلوق خالق ندیدم.
خاتون و خواجه دیدم و خالق مخلوق ندیدم.
اما هرچه را که ندیدم در چشمان کور عالم دیدم.
......................................
بر احساس ضرب خورده ام و سوار بر جسم باکره ام
میتازم از این قیل و قال تنهایی به سوی بیابانی نمادین
که هرچند دخترانش از خاک اند و خار اما می ارزند به صد گلبرگ و رنگ دختران خزان
-Sako-

Join Us

Join us in YouTube Join us in Telegram

documentary

    مستند سرای هیمن


    مستند سرگذشت محمد اوراز

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید